November 18, 2003
weekly - shideh

نفس عمیق ممنوع!

عکس ها از آرش عاشوری نيا


بالاخره تونستیم برنامه هامون رو با سرباز وطن مهرداد پالیزبان و خواهرش مریم تنظیم کنیم و به یه کاپوچینوی داغ مهمونشون کنیم، البته ناگفته نماند که بعدش یه چایی هم خوردن که خودشون حساب کردن! گپی دوستانه داشتیم در مورد فیلمی که نماینده ایران در اسکاره و نقش این دو در اون. اولش مریم با قاطعیت هر چه تمامتر گفت میشه در مورد نفس عمیق حرف نزنیم و ما هم گفتیم باشه و فقط پرسیدیم چرا که نتیجه اش این شد که دو ساعت و اندی داشتیم می شنیدیم که چرا!!! بعدشم دیگه نوار تموم شد وگرنه حتما باهاشون مصاحبه هم می کردیم به خدا! شنیدن این چرا ارزشش رو داشت، شما چی فکر می کنین؟


شاید بهتر باشد اول از همه بگوییم که مریم پالیزبان شعر هم می گوید و نمونه هایش را در دهان از نشر ماه ریز، با شمارگان 1500، می شود دید. یکی از این اشعار در فیلم هم خوانده شد:

«من قوی هستم»
هر صبح
قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید
و با نورش داد بزند
"من قوی هستم"
از جایم بلند می شوم
اشک های دیشبم را پاک می کنم
تمام کسانی را که دوست دارم، بیدار می کنم
برای صرف صبحانه به آشپزخانه می برم
در را رویشان قفل می کنم
و همهء آنها می فهمند که گول خورده اند!- آنجا حمام است! آن هم حمام آب سرد!-
همه چیز را آتش می زنم
سرم را می تراشم
داد می زنم:
"من قوی هستم"
خورشید می ترسد
و دیگر بیرون نمیآید.

و شعر دیگری که در دهان 2 چاپ شده بوده:

از دو طرف صورتم شکافی در حال شکل گیریست
که به لب هایم ختم می شود
و من
دست هایم را با اندوه می بوسم
و صورتم داغ می شود
خونٍ گرم من
از وسط استخوان هایم بخار می شود
و من نگاه تو را به ناگهان می بینم
نگاهت نگران ولرزان است
و من دستت را می گیرم
نگران خرد شدن استخوان هایت نیستم
چون می دانم
استخوان های من زودتر از تو خرد خواهند شد
و من نگران نگاه تو ام
درمانده
نمی توانم، نمی توانم
و شکاف صورتم تمام بدنم را فرا می گیرد
و من خرد می شوم.

مريم: ميشه لطفا اصلا در مورد نفس عميق حرف نزنيم؟؟
شيده: چرا نميشه؟ ميشه! فقط ميشه بپرسم چرا؟
مريم: آخه خب خيلی در موردش حرف زديم و بازیگری شغل اصلی من نیست. من عروسک گردانی خوندم ولی به خاطر یه تجربهء ناتمام در تئاتر که کلی هم براش زحمت کشیده بودیم ولی به خاطر مسائل جانبی موفق نشد دلم می خواست یه بار هم که شده این کار رو درست تجربه کنم. در مورد بازيگر در مصاحبه فیلم ها معمولا به قیافه خیلی گیر می دن. می گن به پیشونیت چسب بچسبون زیاد خط خطی نشه پیشونیت، یا مثلا عکسهای خیلی تو نور و با رنگ و اینا از خودت نداری؟ از این چرت و پرت ها زیاد می گن...


...ولي اين دفعه از این چیز ها اصلا گفته نشد یعنی تمام مدت یه دوربین دست شهبازی بود با نوید میهن دوست در مورد فیلم، موسیقی و همه اینها صحبت می کردن و یادم هست که اون شب در مورد Muse خیلی صحبت کردم و در مورد فیم باشگاه مشت زنی، Fight Club. خیلی صحبت کردیم. وقتی صحبت ها تموم شد، احساس کردم که هنوز شک دارن. بعد از دو هفته زنگ زدن که دوباره بیا چند تا عکس بگیریم و درباره فیلم صحبت کنیم. و قشنگ می دیدم که شهبازی کنجکاوه و یکسری از عوامل هستند که تاحدي شک دارن...


... بعد فیلم برداری شروع شد، و اولین صحنه هایی هم که فیلم برداری شد صحنه هایی بود که تو اونا آیدا تنهاست و اصلا منصور و کامرانی وجود ندارن و روزهای فیلم برداری رو جابجا کرده بودن. و صحنه اولی که من دقیقا یادمه کار کردیم، صحنه ایه که آیدا تو خوابگاه می ره و براش نامه اومده. بعد روز دوم که دو شب قبلش هم پدر بزرگم فوت کرده بود و خیلی جالب بود، من زنگ می زدم می گفتم من پدر بزرگم فوت کرده ولی شما نگران نباشین من سر کار میام! اینجوری بود. صحنه ای بود که آیدا توی ایستگاه اتوبوس منتظره، سومین روز توی اتوبوس بود...


... بعد دو هفته سه هفته با وقفه رسیدن به اون شب اولی که آیدا و منصور همدیگرو تو ماشین می بینن و آیدا شروع می کنه ور ور زدن! اون شب قبل از اینکه من بیام سر لوکشین، رفتیم یه جا نشستیم و دیالوگهای آیدا رو با شهبازی بازنويسي کرديم و شهبازی از می پرسید به نظر تو آیدا این موقعیت چی می گه؟ چیکار می کنه؟
شانی: خیلی شبیه شخصیت خودت بود؟
شیده: طرز حرف زدنش خیلی شبیه خودشه، منتها خودش اصلا شباهتی نداره.
شانی: یا اونجا که تو ماشین داری ادا در میاری...
مریم: من تو شرایط کاملا منگلیزم ممکنه کاملا به اون شرایط برسم...
شیده: البته من از اون صحنه خیلی بدم اومد، به نظرم لوس بود! البته من اصلا تو موقعیتی نیستم که بخوام اظهار نظر بکنم لابد اینم جزو شخصیتش بوده ولی ...
شانی: من وقتی از سینما بیرون اومدم یه دختره پشت سر من می گفت آیدا این صحنه رو چقدر خوب بازی کرد و من فکر می کردم تو واقعیت هم مریم اگه اعصابش خورد بشه کاملا می تونه از این چرت و پرت ها بگه...واقعا اینطوره؟
مریم: تو بازیگری واقعا هم همین طوره تو فقط موقعیتت رو عوض می کنی. غیر از این هم باشه من فکر می کنم تو بازیگر نیستی و فقط داری ادای اونو در میاری...
شیده: یعنی تو واقعا شبیه اون هستی؟
مریم: نه، من اصولا در مورد بازیگری فکر نمی کنم چیزی باشه جز اینکه تو به عنوان یه انسان خودت رو تو موقعیت های مختلف قرار می دی. همین. هنرش اینه که توی موقعیتها بتونی تمام فضا رو احساس کنی و تو اون موقعیت زندگی کنی، فقط همین. مثلا ممکنه تو اون موقعیت که آیدا داره من الان یه چیز دیگه نشون بدم ولی با مشخصاتی که از شخصیت آیدا داشتم و موقعیتی که برای خودم ترسیم کرده بودم که چی تیپ دختریه و میومدم تو موقعیتهای مختلف و اون چیزی که از منصور بهم ارائه می شد، فکر می کردم که خوب من اگه یه چیزی اینجوری چیکار می کردم. و فکر می کنم بازیگری هم همینه و چیزی بیشتر از این نیست. ولی خوب خیلی وقتها موقعیتها خیلی خطیره، خیلی دور از ذهنته ، خیلی بیشتر باید از تخیلت استفاده بکنی...

cap-028.jpg

شیده: یعنی سعی می کردی خودت رو اون نقش قرار بدی و با اون نقش هم زندگی می کردی...
مریم: دقیقاً.و بعد من از بیرون هم داشتم به آیدا نگاه می کردم چون در همهء کارا داشتم کمک می کردم و فرصت خوبی بود که چشم سوم آیدا هم باشم از بیرون ببینمش.
آره اون شب اول رو داشتم می گفتم . قضیه موسیقی رو پیش کشیدم. چونکه تصورم این بود که آیدا بیاد با منصور راجع به هرمنوتیک صحبت کنه خیلی شرایط افتضاح میشه! و فکر کردم آیدا می تونه راجع به این قضیه که هرکی می تونه هرجور دلش می خواد فکر کنه صحبت کنه بدون اینکه مستقیما به این قضیه اشاره کنه.
شیده: تا اینکه برسیم به این نکته که داریوش گوش میده....
مریم: و می رسیم به این نقطه که آیدا می گه من موسیقی آلترنیتیو گوش می دم و آهنگ های باخ رو هم دوست دارم. خوب من این معرفی رو دوست داشتم و بعد به اینجا برسیم که آیدا قراره چه برخوردی با منصور داشته باشه. و من دقیقا می دونستم که آیدا اون شب دوست داره سوار یه ماشین بشه که فقط به خونه برسه. فقط. و حالا دوست داره که یه شیطنتی هم بکنه، در هر صورت از ریسک هم خیلی لذت می بره و خیلی دوست داره کله خر بودن خودش رو یه جوری ثابت کنه. و دائما هم در پی اثبات خودشه، چیزی که من اصلا نیستم. یعنی حداقل به اون شکل که آیدا می خواد خودش رو ثابت کنه من به دنبال اثبات خودم نیستم یعنی من حتی اون پلیوری که آیدا می پوشه و مال خودمه خیلی کم می پوشمش، و جایی که مطمئن باشم کسی به اون رنگ توجه نمی کنه. اصلا علاقه ای ندارم با لباسم جلب توجه بکنم. بعد رسیدیم به ملاقاتهای بعدی منصور و آیدا و منصور به طور شخصی هم آدمیه که خیلی موجود بامزه ایه.
شیده: از قیافه اش معلومه...

cap-030.jpg

مریم: آره، خیلی بامزه و شیرینه. و ما خیلی اختلاف فرهنگی داشتیم، مثلا ما بیرون از فیلم برداری به زور با هم سلام علیک می کردیم. این در واقعیت هم اتفاق افتاد ولی این در فیلمی که آیدا و منصور توی اون هستن کمتره ولی این توی واقعیت خیلی زیاد بود و این اختلاف رو ما سعی می کردیم جلوی دوربین کم کنیم و دقیقا تو لحظه ای که داشت اتفاق می افتاد باید کم می شد و نمی شد که من قبل از فیلم برداری بشینم با منصور صحبت کنم که صمیمی تر بشیم. تو لحظه فیلم برداری من سعی می کردم که یه انرژی خیلی زیادی رو به منصور منتقل کنم به شکلی که این فاصله کمتر بشه. یعنی منصور رو تشویق کنم که دائما خودش رو بروز بده ولی وقتی که می گفتن خوب گرفتیم قیافه من دیدنی بود. چون من اون موقع انرژیم رو به صد رسونده بودم ولی بعدش می رسیدم به منفی صد. رسماً با خاک انداز جمعم می کردن می گفتن مریم پالیزبان تحویل خانواده! بعضی از روزها که دیگه وحشتناک بود مثلا صحنه آخر جاده چالوس ما این صحنه رو 5 بار گرفتیم چون نور اون پشت هی می اومد و می رفت و من 5 بار داشتم تمام اون حرفها رو می زدم با حد انرژی آخرم...

cap-060.jpg

شیده: یعنی تو اون چرت و پرت ها رو 5 بار تکرار کردی...
مریم: خیلی بیشتر از 5 بار چون خیلی طولانی بوده و کوتاهش کردن.
شیده: خدارو شکر!
مریم: یعنی من بعدش احساس می کردم از اتاق عمل بیرون اومدم
شیده: اتاق زایمان بود؟!
مریم: دقیقا! حالا صحنه های دیگه ای هم بود که فکر می کردم از اتاق زایمان بیرون اومدم. من حداقل در حالت طبیعی سعی می کنم اون حد انرژی رو از خودم بروز ندم. من بیشترین چیزی که تو نقش آیدا باهاش بازی می کردم که حالا جدا از حرف زدن و لب دهن آیدا که یه سری چیز ها رو باهاش ادا می کنه که ما این رو در طول فیلم بهش رسیديم آیدا با چشمهاش به شدت کار می کرد و قرار نبود چشمها خیلی حرکت بکنه و با کسی که باهاش حرف می زد مستقیما خیره می شد و حداقل سعی می کرد این کار رو بکنه، مثلا اون صحنه پلیس شاهکار بود! من هی می اومدم تو چشمهای آقای پلیس خیره می شدم یهو همه چی رو جابجا می گفت و دوباره از اول من زل می زدم تو چشمهاش و اون چیزی نمی گفت. و این بخش تکنیکی بود...
بعدی صدای آیدا بود که خیلی مهم بود، من خیلی وقتها در طول روز ممکنه با صدای کلفت حرف بزنم و خودم کلا صدام صدای خیلی زیری نیست، آیدا حتی قرار بود صدایی داشته باشه که به صدای پسر ها خیلی نزدیک باشه و هروقت که با منصوره این قضیه بیشتره حتی صدای آیدا وقتی که با منصوره با وقتهایی که تنهاست خیلی فرق داره.
شیده: یه ذره خودش رو لوس می کرد شاید؟
مریم: نه نمی گم لوس، مثلا تو خوابگاه خیلی صداش زیر تره...
شیده: تو خوابگاه خیلی عادی صحبت می کنه...
مریم: من چیزی که داشتم این بود که آدمها به نظر من در برخورد با آدمهای مختلف نقابهای مختلف می زنن. نقاب هم با ماسک فرق داره مثلا چیزی نیست که خودشون رو بپوشونن پشتش، بلکه یه بخش از وجودشون رو پشتش گنده می کنن در مقابل بقیه آدمها. در مقابل منصور آیدا نقاب پسر بچه می زنه، من دقیقا دوست دارم نقاب پسر بچه بگم برای اینکه بهترین نقابیه که یه دختر دوست نداره نشون بده خجالت می کشه در برخورد با جنس مخالفش و خودش و جنسیتش رو پشت همچین اداهایی پنهون می کنه. من خودم اینو تجربه کرده بودم مخصوصا تو برخورد با مردهایی خیلی از من بزرگترن و دوست نداشتم آدم خجالتی ای باشم ولی دوست هم نداشتم خیلی به خودم فشار بیارم سریعا می زدم تو خط پسر بچه . برای آیدا این نقاب پسر بچه در مقابل منصور خیلی خوب بود برای اینکه منصور دختر اینجوری ندیده بود اکثرا. نمونه اش هم خواهر خودشه یا اون دختری که می بینیم صداش میاد که کفشهاش کلی لژ داره، صداش با کامران میاد... یا اون خانومی که دماغش عملیه، خیلی خوب بود اون!!! بعد این آیدا رو کاملا متفاوت می کرد با تمام زنهایی که تو اون فیلم بودن.

cap-0222.jpg

پرستو: یه جا گفتی که خیلی هفته های بدی برام بود و خیلی بد بود که با نقش قاطی بودم...
مریم: آره بعدش خیلی بد بود. آره من اصولا خیلی ناراحت می شم که بگم ولی می گم. من اون روز یه برنامه ای داشت کانال 4 نشون می داد در مورد بیماری شیدایی افسردگی و در مورد این صحبت می کرد که خیلی از هنرمندان این بیماری رو داشتن و داشت تو این برنامهء مزخرف می گفت که اگه ون گوگ الان زنده بود مسلما خودش رو نمی کشت چون قرصهایی هست که در درمان این بیماری کمک میکنه بعد من گوش می دادم...
شیده: شیدایی به چه معنا؟
مریم: به معنی انرژی خیلی زیاد آزاد کردن و شوریده بودن و اینکه بعدش یهو افت می کنی، اصلا این بیماری رو می گن بیماری هنرمندان. اصلا نمیخوام کسی دچار این توهم بشه که من چون نشونه های این بیماری رو دارم حتما هنرمندم ولی این چیزیه که دائما تو زندگیم تجربه اش می کنم و مدام آزارم می ده و بعد از هر پروسه کاری نزدیک به یک ماه از دور خارجم ...
مهرداد: تو خونه دهن آدم سرویس می شه!
شیده: چیکار می کنه؟ کتکتون می زنه مثلاً؟!!
مهرداد: داد می زنه، هرکاری که باید بکنه نمی کنه...
شیده: هیستریک که نمیشه؟!!
مریم: دستت درد نکنه! قیافه کاملا بی حاله، صداها یا اصلا در نمیاد یا فقط جیغه. یا فقط خوابم یا مدت زیادی خیره می شم به یه جا یا فقط موسیقی گوش می دم. مثل یه مرده می شم! من بعد از نفس عمیق سه ماه اینطوری بودم. می تونم بگم که تو این مدت شیش یا هفت بار به خودکشی فکر کردم. فقط برای اینکه تحمل حال خودم رو نداشتم و همه چی به نظرم بیهوده بود. و چیزی که اون موقع واقعا نجاتم داد همین کار خودمه که الان دارم انجام می دم.
شیده: کدوم کار؟
مریم: بذار اول بگم متن این کاری که دارم انجام می دم و یه کار عروسکی-انسانیِ به عبارتی و اسمش گرگ صابونی بود و همون موقع ها شروع کردم به نوشتنش، یعنی از دو سال پیش نوشتنش شروع شد و تابستان امسال کارش شروع شد. بعد تو بحث تئوریش هم از یک سال پیش شروع شد که اینها چیزهای بود که منو نجات داد.که اونو از خودم بریزم بیرون نه به این حالت که فراموشش کنم بلکه به این شکل که برم تو ریشه اش ببینم چیه قضیه.
مثل اینکه آدم که خیلی حالش بده یه آهنگ خیلی غمگین هم گوش بده ...
شیده: و بعد آدم بره خودش رو بکشه...
مریم: ولی این تو من معمولا رخ نمی ده و وقتی که تو این شرایط یه آهنگ غمگین گوش می دم شرایط روحی خیلی بهتری پیدا می کنم. پارسال سه روز توی بیمارستان بستری بودم، دقیقا تو جشنواره فیلم فجر اینجوری شد که من روز اول فیلم رو دیدم و رفتم بعد بیمارستان خوابیدم بعد اومدم روز آخرش رو سینما فرهنگ دیدم. کچل هم بودم اون موقع و موهام رو از ته زده بودم.
شیده: موهات رو دیگه چرا از ته زده بودی؟!!
مریم: همیشه دوست داشتم اینکار رو بکنم. ولی فکر نمی کردم اون موقع مریض بشم تو بیمارستان همه فکر می کردن آخی طفلکی سرطان داره! شیمی درمانی کرده...لباس مریض ها هم تنم بود. و یه خاطرهء خیلی جالب دارم، اون شب اول که بیمارستان بستری شدم، کله کچل، چشمها از زیر پتو زده بیرون، خوابم هم نمی برد بعد طرفهای صبح یه دکتری اومد خون بگیره. بد اخلاق! منم از اون قرشمال هام در زمینه سوزن! گفتم اومدی آمپول بزنی. اسمم رو نگاه کرد گفت مریم پالیزبان؟ گفتم بله! گفت شما تو نفس عمیق بازی نمی کردید؟ گفتم بله! گفت من دو روز پیش این فیلم رو دیدم. گفتم: اِه ! خون گرفت در حین خون گرفتن گفت برای چی آوردنت اینجا؟ گفتم نمی دونی! بعد یارو رفت! خیلی با مزه بود .چون تو اون شرايط اصلا فیلم رو فراموش کرده بودم!

cap-058.jpg

... دوباره مي رم سر گرگ صابوني! يه مقاله ۳ آبان ياس نو چاپ کرد از من که مقدمهء کار هستش. موضوع مقاله رابطه عروسک و عروسک گردان هست یعنی اون بخش از کار عروسکی که سعی می کنن هیچ وقت دیده نشه و تو کار ما سعی هست که دیده بشه به طرز فجیعی هم دیده بشه. و فقط در مورد این ارتباط و عوارض این ارتباطه. اهمیتش هم در اینه که من احساس می کنم عروسک گردانی به مراتب از بازیگری خیلی کاملتره برای اینکه وقتی تو کار عروسک گردانی انجام می دی، البته به شکل درستش و منظورم این کارهای تلویزیونی نیست، هم بازیگری (هم ما یکسری تمرین های بازیگری انجام دادیم و حالا می خوایم همه اون چیزهایی رو که تو کار بازیگری بهش رسیدیم رو منتقل کنیم به یک شی، چون هم باید به صورت تمام و کمال کار بازیگری رو انجام بدی هم باید چشم سوم باشی و از بیرون ببینیش) پس عوارضی که می تونه داشته باشه از نظر شخصیتی یعنی به عروسک گردان باید کمک خیلی بیشتری بکنه تا بازیگر. من به دنبال عوارض این قضیه می گردم که این کمک ها چی ها می تونه باشه، چقدر از نظر روانی می تونه به کسی که داره کار هنری می کنه کمک کنه برای شناختن درونش. حالا مسأله مهمتر اینه که این چطوری باید نشون داده بشه، چون این به عنوان یه چیز شخصی به حساب میاد دیگه. ما می خوایم راههای مختلف این قضیه رو پیدا بکنیم. عروسک هایی که داریم می سازیم و ساخته شده عروسک هایی هستن که فقط در حضور بازیگردان معنی پیدا می کنن یعنی عروسک و انسان با هم یک عروسک رو می سازن، یه یه شکلی عروسک های ما عروسک انسانن و موقعی که از هم جدا می شن در حقیقت عروسک گردان اون بخش از شخصیت خودش رو که توی کار به صورت غلو شده می زنه بیرون و وظیفه کارهای عملی و کاربردی شخصیت رو داره از دست می ده. و اون شی هم کاملا به یه شی طبیعی تبدیل می شه.
شیده: پس تو بیشتر ترجیح می دی که این کار عروسکي رو دنبال کنی؟
مریم: آره، بعدشم این یه چیز خیلی واضحیه که این خیلی جالب نيست که منتظر باشی تا بیآن و انتخابت کنن.
پرستو: نفس عمیق رو کار خوبی می دونی؟
مریم: به نسبتِ...
پرستو: نه نسبت نمی خوام.
مریم: من به نسبت الان می گم. آره بد نیست، ولی بازم می گم فیلم مورد علاقه من نیست.
پرستو: یعنی فکر می کنی یه اتفاقه؟ یه اتفاق تو این 5، 6 سال اخیر؟
مریم: اتفاق یعنی چی؟ یعنی اینکه شانسی به وجود اومده باشه؟
پرستو: نه نه منظورم اینه که یه پدیده است، یه کار قابل تمایزه؟
مریم: آره می تونم بگم کار خوبیه. نسبت به فیلم های دیگه ای که تا حالا راجع به جوون ها ساخته شده یه سر و گردن از بقیه شون بالاتره.
پرستو: فکر می کنی می تونه نماینده خوبی در اسکار باشه؟ اصلا نماینده سینمای ایران هست؟
مریم: آخه من اصلا نمی دونم معیار هاشون در مورد سینمای ایران چیه.
صنم: من احساس می کنم یه مقدار منفی هستی نسبت به سینما. منفی شدی یا منفی بودی؟
مریم: واقعیتش اینه که منفی نیستم. قبل از اینکه نفس عمیق رو هم بازی کنم تعداد فیلم هایی که می دیدم از سینمای ایران خیلی گزیده و خیلی کم بود یعنی اصلا دوست ندارم وقتی فیلم های خوبی هست فقط به دليل ايراني بودن فيلمي رو انتخاب کنم ولي خيلي فيلم ها هست از مهرجويي-بيضايي-سينايي-شهيدثالث يا حاتمي که خيلي دوست دارم.

cap-008.jpg

شیده: خب حالا بریم سراغ موسیقی فیلم.
پرستو: آهنگ می توانست خيلی جاها در فيلم باشد.
مهرداد: کسی مگر ايستاد گوش کند؟ من فقط سينما فرهنگ ديدم نشستند، هر سينمای ديگه ای رفتم همه پا شدند رفتند. يکی از عيبهايش اين است که صدای فيلم خيلی پايين بود.
پرستو: اصلا صدای فيلم ناواضح بود.
مهرداد: حالا من به صدای فيلم کاری ندارم، صدای موسيقی نسبت به فيلم پايين است. يعنی مثلا آنجا که صحنهء تونل دارد شروع می شود موسيقی ديگر بايد برود روی فيلم. ديگه آنجا موسيقی دارد حرف می زند. من فکر می کنم اون صحنه که دارن پست ابرها می روند بالا اگر موسيقی نباشه صحنه اصلا اثری نداره. واقعا می گويم. يا مثلا صحنه ای که دارن می رن به سمت خونه خواهر منصور، اگر موسيقی نباشد اون صحنه معنی خاصی ندارد. علافند و دارند می گردند. اگر قرار است اونجا موسيقی باشد، پس صدايش بايد بيايد روی فيلم، اگر قرار نيست باشد...
پرستو: ببين مشکلی وجود داشت برای انتخاب موسيقی يا انتخاب کارگردان بود؟
مهرداد: نه، ولی من خودم زياد اعتراضی ندارم.
شيده: فکر می کنم مشکل تدوين بوده.
مريم: نه، پرويز شهبازی سبک فيلمسازی اش از آن سبکهاست که قراره موسيقی درش شنيده نشه.
مهرداد: نه من اصلا خودم اعتراضی ندارم که موسيقی کم است. چون که ... اين فيلم به نظر من يا بايد خيلی موسيقی داشته باشد يعنی قشنگ 80% صحنه ها موسيقی داشته باشد که همراه فيلم باشد يا اصلا همين قدر بس است.
شيده: يعنی يک آهنگساز به عنوان همکار، همکاری کنه و برای فيلم آهنگ بسازه؟
مهرداد: اوهوم. مثلا Fight Club همه اش موسيقی دارد. موسيقی خيلی با فيلم خوب است، بهترين فيلمی است که ديدم موسيقی اش روی فيلم خيلی خوب است يا مثلا Lost Highway هم همينجوری است. ولی مثلا فيلم نفس عميق به نظرم يا بايد همين قدر موسيقی داشته باشد يعنی من با آقای شهبازی خيلی هم مخالف نبودم اون موقع که گفت اينجاها... من فوق فوقش يکی دو صحنه خودم گفتم موسيقی اضافه باشد که آخرش هم ديدم آنقدر اثری نميگذارد که ارزش کار کردن داشته باشد. ولی خب مثلا اون صحنه ای که دارن می رن سمت خونهء خواهر منصور قراره موسيقی تا آنجايی که می رسند به حجله ها...
مريم: قبل از اينکه آيدا را ببينند...
مهرداد: قرار بود تا آنجا قشنگ ادامه پيدا کند که حتی يک تضادی هم با آن حجله ها پيدا کند. يعنی من 4 دقيقه برای آنجا موسيقی دادم که فکر کنم 30 ثانيه هم پخش نشد. يا يه جاهايی هست ... مثلا آن موزيک پری باخ همه دارند کر می شوند و به نظر من هيچ اثری نداره اون موسيقی روی فيلم.
شيده: پری باخ کجايش بود؟
مريم: دم مسافرخانه...
مهرداد: به نظر من آن موسيقی خوب نيست. برای فيلمی که قرار است موسيقی اش همچين موسيقی ای باشد، اصلا پخش شدن اون موسيقی خيلی بی ربط است. هرکس اينجا را ببينه می فهمه قهوه خانه است و دارن اونجا چای می خورن، حالا کسی هم که داره پری باخ می خونه اونجا نباشه فرقی نمی کنه، شما مثلا يک جا دارين چای می خورين اونجا بخونه يا نخونه فرقی نمی کند. يعنی شخصيت اونجا معلوم بود، موسيقی اضافه بود به نظر من. يعنی من ناراحت می شوم با يکی ميومدم فيلم ببينم و می گفت اين موسيقی را هم تو ساختی؟
مريم: تضاد سنت و مدرنيسم بود!
مهرداد: من خوشم نيامد، بدم آمد. دوست نداشتم اونجا اصلا موسيقی بود. اونقدر هم بلند. اون وقت آخر فيلم که موسيقی بايد بيايد رو، اونقدر پايين است.
پرستو: می خوام ببينم يه ملاحظاتی داشته روی اين ماجرا کارگردان؟
مهرداد: من نميدونم. به خود آقای شهبازی، به خود آقای اردلان گفتم صدای فيلم خيلی پايين است.
شيده: خب کسی به عنوان موسيقيدان در صداگذاری هيچ شرکتی نداشت؟
مهرداد: من خودم بودم ديگه.
شيده: خوب تو نمی گفتی اينجا صدا را ببريد بالا؟
مهرداد: وقتی به من موسيقی را نشان دادن، صدا خوب بود. من اون چيزی که در استوديو بهمن شنيدم خوب بود. چيزی که اود روی سينما... جشنواره که رفتم به آقای شهبازی گفتم صدای فيلم پايين است. منظورم اين است که صدابرداری استوديو پاپ عالی بود، خيلی هم خوب بود. صدابرداری اشکالی نداشت، اون چيزی که اومد روی فيلم مشکل داشت، واقعا تنها اعتراضی که من به فيلم دارم اينه. چون که حالا بهرحال اگر از موسيقی استفاده می شود، درست استفاده بشود ديگه. حالا من خوشحالم موسيقی فيلم، خيلی برای خودم خوب بوده چون فيلم خوبی بود، ولی شايد... آخه بابا اسم گروه رو هم اشتباه نوشته بودند. همين قضيه باعث شد خيلی انرژی آدم گرفته بشه. يعنی من دوست نداشتم دوستانم بروند موسيقی فيلم را ببينند. واقعيتش را بخواهی چون که اصلا يه حالتی بود برام، خب خيلی از دوستام موسيقی را قبلش شنيده بودند ديگر، وقتی روی فيلم می ديدند، می گفتند خيلی خوب است ولی اگر کسی قبلا نشنيده باشد... موسيقی تيتراژ فيلم هم که تا اونجايی که فيلم ادامه پيدا می کنه همه می نشينن، اما بعدش...
مريم: حداقل چراغها را روشن نکنند!
مهرداد: خب اينا را من نمي تونم برم بگم.
مريم: اينا رسمهايی است که توی سينمای ايران بوجود نيامده.

cap-016.jpg

مهرداد: اصلا فرم انتخاب موزيک فيلم اينجوری بود، من توضيح بدم به شما. آقای شهبازی وقتی آمدند خونه ما شرايط را برای خانواده توضيح بدن که فيلم اينجوريست و آنجوريست، اصلا من قرار نبود موسيقی بسازم. بعد آقای شهبازی اتفاقی آمد توی اتاق. مريم گفت مهرداد اينا موسيقی کار می کنن، شنيدين؟ بعد گوش کردن، گفتن بيا موسيقی فيلم رو بساز. اينجوری بود يعنی.
پرستو: تو واقعا همينجوری گفتی؟
مريم: نه! اصلا اتفاقی نبود!
شيده: اين از قيافه اش هم معلوم است که اتفاقی نبود!
مريم: اينجوری شد که برای صحنه هايی که کامران و منصور توی ماشين هستند موسيقی انتخاب کنيم منتهی من می دونستم که موسيقی هايی که کامران گوش ميده حتما بايد توی يه سبک مشخصی باشه. کامران آدم خيلی پست مدرنی نيست، بيشتر آدم را ياد دهه 60-70 می اندازد، به نظر من اينجوریه. بعد من شروع کردم، بعد گفتن مشکل کپی رايت هم نداشته باشه. چه کار کنم مشکل کپی رايت نداشته باشه، اول Doors را انتخاب کردم بعد جيمی هندريکس، دو نمونه برای ايشون پخش کردم...
شيده: جيمی هندريکس؟! آهان!
مريم: اومد خونه ما. دقيقا توی اتاق مهرداد هم اومديم. من اينا رو پخش کردم، به اون صحنه ای که آيدا ايستاده کنار دکه، اول ترکمن عليزاده يک تيکه داره پخش کردم. بالابان را گذاشتم. بعد گفتم اين رو هم گوش بدين، آهنگ مهرداد اينا رو گذاشتم. گفت اين خيلی خوبه. اين کاملا می خوره.
مهرداد: من بگم که آقای شهبازی خودش مثلا... من يک حرفی بزنم اول، به نظر من هيچ يک از کسانی که توی ايران بعنوان استاد موسيقی مطرحند نبايد درباره موسيقي راک نظر بدن. چون نه تجربه اش را دارن، نه اين موسيقی رو کار کردن...
مريم: بيشتر پاپ را ميشناسند تا راک .
پرستو: دنبالش هستی اگر دوباره پيشنهاد شد برای فيلم ديگری؟
مهرداد: من کلا موزيک تئاتر و فيلم رو دوست دارم، تئاتر رو البته بيشتر دوست دارم چون زنده است، يک حس خاص ديگری دارد، ولی... چرا... خيلی دوست دارم.
پرستو:تئاتری بوده که موسيقی راک داشته باشه؟
مهرداد: نه. من نساختم. موسيقی انتخابی؟ کلا؟
پرستو: موزيکی که زنده باشه.
مهرداد: نه، زنده نه.
صنم: خودت را معرفی نکردی.
مهرداد: مهرداد پاليزبان!
شيده: هه هه! خوشوقتم!

cap-024.jpg

مهرداد: مهرداد پاليزبان، متولد 1361، 12 سال است که کلاسيک می زنم، 7-8 سال هم هست که الکتريک می زنم، تخصص اصليم کلاسيک است ولی خودم الکتريک هم کار کردم.
شيده: آهنگسازی هم خودت می کنی، Lyrics هم خودت می نويسی...
مهرداد: آره... کار کار گروهی بود بهرحال...
شيده: اسم گروه « آوار » بود؟
مهرداد: فعلا آوار است، ممکن است بعدا عوض بشود، آهنگسازی و اينها کار خودم بود ولی کار، کار گروهی بود و چيزی که نتيجه گرفت کار گروهی بود و اين خيلی مهم بود.
شيده: توی گروهتون گيتار الکتريک می زنین و درام و...؟
مهرداد: الکتريک و ... درام که درامر داريم، بيسيست هم که داريم، گيتارهايش را خودم می زنم و خوندنش هم خودم می خونم.
شيده: آکادميک اصلا کار نکردی؟ دانشگاهی، مدرسه ای؟
مهرداد: نه دانشگاه نرفتم، دانشگاه که می خواستم برم امتحان عملی که رسيدم گفتند بايد ساز سنتی بلد باشی، من هم بلد نبودم ديگه، چه کار کنم؟!
شيده: کجا؟ دانشکده هنرهای زيبا؟
مهرداد: سوره. هنرهای زيبا که گيتار اصلا نداره.
شانی: آزاد چی؟
مهرداد: آزاد داشت، قبول نشدم. دوست دارم تحصيلات آکادميک کنم ولی خيلی مطمئن نيستم توی ايران دوست داشته باشم.
شيده: احساس می کنی توی موسيقی راک، نت واقعا زياد اهميت ندارد؟ اينا حرفهايی است که می زنن.
مهرداد: نه مثل آهنگ پشه! ساز بايد کوک باشه. اتفاقا من چون کلاسيک کار می کنم خيلی به اين چيزها گير دارم يعنی توی استوديو تا گيتار کوک نشه، نميگذارم ضبط بشه، خيلی اهميت می دم.
شيده: صدا نبايد کوک باشه؟
مهرداد: صدا هم بايد کوک بشه. اين قضيهء فالش خوندن خيلی حرف چيزي است! قضيه فالش نيست، ببينيد توی قواعد موسيقی کلاسيک خيلی مشخص است، مثلا گفته آکورد، توی گام شما درجه 1 و 4 و 5 و درجه مطلوب، تمام شد و رفت. بقيه اش درجه مطلوب نيست. ولی توی موسيقی راک ما اين چيزها رو نداريم مثلا وصل درجه 1 به 2 توی کلاسيک فحش است! ولی تو موسيقی راک اين کار را می کنند. موسيقی راک فالش نيست، از قواعد موسيقی کلاسيک پيروی نمی کند. من فکر می کنم نه RadioHead فالش می خواند نه Muse. يعنی با قواعد کلاسيک مغايرت دارد.

cap-022.jpg

پرستو: دنبال داشتن مخاطب بيشتر نيستين؟ مجوز بگيرين و ...
مهرداد: چرا... ولی نمی گذارن. من خودم که الان سربازم، زياد وقت اين کارها رو ندارم، پنج ماه ديگه انشاءالله تموم می شه. اتفاقا به نظر من موسيقی راک بيشترين مشکلش قضيه مخاطبشه و بيشتر قضيه ماليش. يعنی قضيه ماليش اگه حل نشه، هيچ کاری نمی شه کرد. عين موسيقی پاپ بايد يه کسی رو داشته باشد حمايت مالی زياد بکند، چون کسانی که راک کار می کنن وضع مالی ای ندارن که ...
شيده: آلبوم؟
مهرداد: چرا، فکرکنم اولين آلبوممون تا 2-3 ماه ديگه تموم می شه.
پرستو: چند تا Track؟
مهرداد: 12-13 تا. شايد 10 تا توی آلبوم اول بديم.
صنم: کامران دقیقا چه اش بود؟ چون من يه جايی خوندم که ايدز داشته ...
مريم: (با تعجب) هان؟ من چيزی که می دونم اين بود که قرار بود اينقدر غذا نخوره و سيگار بکشه تا خونريزی معده بکنه، خونريزی اثنی عشر بکنه، بيماری کارگردانی بهش می گن.
پرستو: مشکل با طرز زندگی خانواده اش داشت...
مريم: مشکل با همه چيز داشت.
شيده: يک جورايی خوشی زده بود زير دلش و ...
صنم: چقدر يه همچين چيزهايی به نظر شما توی جوانهای ما هست؟
مريم: چی؟ خونريزی اثنی عشر؟!
صنم: نه، کلا فيلم نفس عميق چقدر نماينده جوانهای ماست؟
مريم: مشکلات فکر کنم پيچيده تر است. عمق مشکلاتی که آدمهايی مثل ما دارن... حالا اگر اين رو بگم می گن تو عضو بورژوا هایی! احتمالا تقسيم بندی می کنن، ولی من فکر می کنم جوانهايی مثل کامران و حتی منصور مشکلاتشون پچيده تره و خيلی هم دارای اهميتن. قراره اين نسلی که ميره اينها جاشون را بگيرن ديگه. در همه زمينه ها، ولی فکر نمی کنم به اين شکلش خيلی مصطلح باشد. يه سری نقاط اشتراک دارن با بعضی آدمها. راستش من دوست ندارم به آدمها اينجوری نگاه کنم. يعنی آدمها رو براساس نقطه اشتراکی که دارن، بگم اينها يک تيپ واحدن، جوانهای ما اينجورين، اونجوريند...
مهرداد: به نظر من جاهای قوت فيلم جاهايی است که اصلا ربطی به اجتماع ندارد. يک جايی بوديم، يک سوالی از من کردن، گفتن اين موزيک تو چقدر جنبه اجتماعی داره؟ گفتم صفر. اصلا هيچ ربطی به اجتماع نداره. منظورم چيزهای شخصيتی آدماشه، چيزای درونی آدماشه که نشون داده بود جزو قوتهای فيلمه.
مريم: مثلا اون شوخيها با پليس و دربان و اون گدا، ببين اينا شوخيهای مصطلح تو اين سبک سينماست که باعث می شه من بگم اين سبک سينما رو من دوست ندارم. بخاطر همين شوخيهای اجتماعی. واقعيتش هم اينه که اگه قراره فيلم تلخی باشه دربارهء زندگی، چرا خيلی واضح نمی ره سر مسائل تلخ؟ چرا اينقدر چاشنی اضافه می کنه تا دلچسبش بکنه؟ چرا تو صحنه پليس ملت بايد بخندن؟
پرستو: ببين، کليت فيلم تلخ بود. آن صحنه ها را به نظر من گذاشته بود که يک مقدار تلخيش رو بگيره.
مريم: من اين رو شخصا دوست ندارم. ببين ّمالهند درايوّ واقعا جزو فيلمهای مورد علاقه ام نيست ولی هروقت ازم سوال می کنند کارگردان مورد علاقه ات کيه، نمی تونم بگم ديويد لينچ نيست. به تندترين شکل داره نقد می کنه، از لحاظ شخصی.
پرستو: يه چيزی هم هست، مخاطبهای سينمای ما خيلی مخاطبهای هنرشناسی نيستن.
مريم: نه، من همچين چيزی رو قبول ندارم. مخاطب اين سينما من هستم ديگه!
مهرداد: خوب می دونين چيه؟ هيچوقت فروش فيلم Fight Club به فيلمی مثل Titanic نمی رسه. يا مثلا فروش بريتنی اسپيرز به فروش RadioHead نمی رسه.
شيده: کی به کی نمی رسه؟! برعکس گفتی، RadioHead به بريتنی نمی رسه. حالم بد شد يک لحظه!
مهرداد: آخ، ببخشيد. تحصيح می کنم!!

cap-037.jpg

مريم: به نظر من کسی که داره يک کار هنری انجام می ده، مخاطب براش در درجهء آخر اهميته. مسلما موقعی که نقاشهای امپرسيونيست می خواستن يک بيانيه صادر کنن دربارهء کارهاشون به اين فکر نکردن که حالا چند تا آدم موقعی که کار را می بينن اونا رو می فهمن اصلا براشون مهم نبود.
مهرداد: شما اگه به مرکز هنرهای نمايشی برين، اونجايی که جواز ميده به گروهها، اون موقع که ما رفتيم، 3 سال پيش جواز بگيريم برای گروه که اصلا بی خيال شديم، اينقدر سخت است جواز گرفتن، دليلشون اينه که مخاطب ندارين. اين خيلی عيبه. اگه اين موسيقی بيآد مطرح بشه، چرا مخاطب نداريم؟
مريم: اين برخورد مثل برخورد با کالاست. اصلا من به اين اعتقاد ندارم که امريکا با ايران فرق داره، مغزها با هم فرق داره. من فکر می کنم هرکسی هرجايی هست می تونه کاری را که دوست دارد انجام بده، سخت تر و آسونتر داره ولی همه جا مشکلات وجود داره. عيد که کانادا بودم انقدر کارهای تئاتر دانشگاهی مزخرف بود که چهارچنگولی برگشتم ايران. يعنی کارهای دانشجويی ما بمراتب خيلی بهتر از کارهای دانشجويی اونها بود توی کانادا که کشور آزادیه و حمايت می شه و داره انجام می شه. ولی اين رو می دونم که اگه تو مشکلت اين باشد که چرا کار من رو نخريدن، چرا دست نزدن، کار هنری نمی تونی بکنی. درگير اين ميشی که من اين رو چه طوری بسازم که بيآن بخرن. مثل يه آدمی که داره کار تبليغاتی می کنه.
پرستو: خب می شه 100% هم اونجوری نبود، ميشه توجه داشت...
مريم: من فکر می کنم اصلا درصدی نمی شه برای اين درنظر گرفت. تو کار خودت رو انجام بده مخاطبت رو پيدا می کنی، حالا می خواد يه نفر باشه، دو نفر باشه يا هزار نفر.
شیده: خب بچه ها دیگه نوار داره نفس های آخرش رو می کشه! دیگه حرف خاصی ندارین؟
دست جمعی: نه!