December 20, 2003
weekly - editor

گپی با امیرحسین صدیق و سیامک انصاری

عکس ها از علیرضا نیکنژاد

صورتی تافتونی؛ چشمی با مویرگ پاره شده. فکر می کنین دارم درمورد چی حرف می زنم؟ خب می تونین خودتون این گپ ما رو با آقای پدر زی زی گولو آسی پاسی دراکوتا تا به تا و سپهر زو نژاد بخونین تا متوجه بشین.

شیده: دارین از سر صحنه میآین؟
سیامک انصاری: بله.
شیده: خب می تونین یه کم از کار جدید بگین؟
سیامک: بهتره که چیز خاصی گفته نشه چون هنوز درست طرح تثبیت نشده و ممکنه هنوز هم تغییر کنه و خب اینطوری بد میشه که ما یه چیزی اینجا بگیم و بعدا همه چیز عوض بشه. یه قسمت های گفتگو داره و یه قست هایی هم نمایش با آقای مدیری وبچه ها هستیم.
حمیدرضا: یعنی همون اکیپ پاورچین؟
سیامک: بله تقریبا، البته بدون خانوم ها.
شیده: خدا رو شکر!
سیامک: گفتگو ها کمی با نمایش ها همخونی ندارن فعلا. نمایش ها خیلی عالی دارن از آب در میآن اما جوش باگفتگو ها نمی خونه. مثلا یکی از آدمهایی که میآد برای گفتگو اعدامی ای هست که فردا صبحش داره اعدام میشه. کار جالب و جدیده که خب حالا باید هماهنگش کنیم.
شیده: پس نمایش ها خنده دارن؟
سیامک: بله اما اون برنامه بهتره جدا باشه مثلا هفته ای یه بار نه اینکه مردم هر شب یه سری از این چیز ها ببینن. بمبارون میشن.
حمیدرضا: اینم از همون روتین های نود شبی هست دیگه؟
سیامک: بله از هموناست.
شیده: کار تو چه کانالی براتون راحتتره؟
سیامک: فرقی نمی کنه سه یا پنج ولی مسئله اینجاست که کار سختیه. اون روز داشتیم صحبتش رو می کردیم دیدیم که 80 برنامه از پاورچین رو صبح ساعت هفت که میومدیم سر صحنه برای شب برنامه نداشتیم!

در این لحظه تازه آقای امیرحسین صدیق پس از تاخیری چشمگیر (!) وارد شد و تازه تقریبا مصاحبه شروع شد! تا اون موقعش گپی خودمونی با سیامک انصاری بود. براشون توضیح دادیم که ما کی هستیم! به یه کاپوچینو مهمونشون کردیم و ازشون خواستیم که خودشون رو معرفی کنن.

امیرحسین: تست می کنیم، یک دو سه فوت فوت!
سیامک: سيامك انصاری هستم.
امیرحسین: من اميرحسين صديق هستم فرزند علی.
شیده: مرسی، خيلی خوبه! ايشون در این لحظه دولا شدن روی ميكرفون! اينجا بوم نداريم ولی باور کنین لازم نیست دولا بشین!
سیامک: چقدر من اين كاپوچينو رو دوست دارم.
شیده: اِ، مي خونين؟
سیامک: زياد. خيلی دوست دارم.
حمیدرضا: از كی می خونيد؟
امیرحسین: کاپوچینو رو می خورن! مگه می خونن؟؟
سیامک: الآن دوسالی هست تقریبا، نه؟
حمیدرضا: يكسال، يكسال و نيم.
سیامک: من از همون از اولش ديدم.
شیده: پس چرا هيچ وقت باهامون تماس نگرفتين؟
سیامک: چرا اتفاقا يكی دو سه تا ايميل زدم ولی جواب ندادين!
شیده: ای وای! من شرمنده ام به كی ايميل زديد؟؟
سیامک: نمی دونم يه دو سه تا مقاله خوندم كه نويسنده اش يك خانوم، يا نميدونم آقائی بود، خوشم اومد و ايميل زدم جواب ندادن. دوتا نوشته خيلی خوب بود الان يادم نيست. يك بخشی بود كه يك خانومی نوشته بود راجع به معماری بود. خيلی خيلی خوب بود. پانوراما بود عكس از شهرهای ايران و اينا.
شیده: آره آره شانی معمولاً می نويسه اونجا. خب چرا شما وبلاگتون رو آپديت نمی كنيد اصلاً؟
سیامک: چرا چك می كنم...
شیده: نه. چک نه، آپديت؟
سیامک: الان چند وقته اين كار رو نكردم.
شیده: با پينگليشم زدی این نوشتهء آخرو.
سیامک: آخه من اپل مكينتاش دارم. بعدم فارسی نيست. منظورم اينكه اصلاً فارسی نداشت. 9.2 بود سیستم عاملش.الآن X گذاشتم که باگ داره و حروف رو كوچيك می زنه، ك رو علامت سئوال می زنه. اين 10 ورژن 6 هم اومده تو اون همه چی برطرف شده. خيلی سخته با مك كار كردن، تو وبلاگم هم نوشتم و همه شاكی شدن! از همه مكينتاش بازهای ايران به من ايميل زدن و زنگ زدن و این حرفا.
حمیدرضا: البته مك تا جائی كه من می دونم واسه كارهای گرافيكی خوبه. شما چرا مك گرفتيد؟ چرا چيزی نگرفتيد كه راحت باشين؟
سیامک: خيلی به نظر من از PC راحتتره. واسه فارسی كار كردن اون راحتتره و مک یه يك کم مشکلات داره.
شیده: خوب آقای صديق شما اصلاً اهل اينترنت و اينا هستی؟
امیرحسین: خيلی كم، خيلی كم. كامپيوتر، خونه ام يك دونه خوبش رو دارم منتهی هيچ وقت اصلاً باهاش كار نكردم. قابش کردم گذاشتم اونجا!
شیده: توی مهمونخونه گذاشتينش؟
امیرحسین: آره درو كه وا می كنن همه می بينن، بعدش هميشه عكسهای قشنگ میذارم، بازی هم minesweeper بازی مي كنم.
شیده: خیلی خوبه! خب چرا بلاگتون رو آپديت نمی كنين؟
امیرحسین: باور كنين نرسيدم. این چند ماه یه کم درگیر بودم. عليرضا هم اون روز یه حرف خوبی زد، گفت سايت نداشته باشم بهتر از اينه كه سايت مرده داشته باشم و منم بهش حق می دم و گفتم درست گفتی. يكي اينكه هنوز بلد نيستم وارد اون بخش كه بايد، بشم. يوزرنیم و پسوورد ندارم. يكی دو بار گرفتم گم كردم. اون چيزایی هم كه توش نوشته شده می دونم هم انشاش بده هم املاش بده!
شیده: نه من اتفاقاً عكساتون رو خيلی دوست داشتم، خيلی جالب بود. كی عكسا رو گرفته بود؟
سیامک: امیرعلی محسنین. فور پوینت دات کام. سایت من و سیامک رو همون طراحی کرده.

امیرحسین: ميشه اينجا سيگار كشيد؟
علیرضا: داری می کشی دیگه! (خطاب به سیامک) چشمت چرا قرمز شده؟
سیامک: آخه مويرگ پاره كرده.
حمیدرضا: آقای انصاری گفتن، حالا شما سرچه كاری هستيد الان؟
امیرحسین: من سرٍ كار زندگانی!
حمیدرضا: با مرضیه برومند؟
امیرحسین: نه خونه ام زندگی می كنم!!!!
شیده: توی سايتتون نوشته بوديد يك كار جديد با مرضيه برومند شروع كردين.
امیرحسین: اون یه سری تسته برای پروژه ای كه انشاالله سال آينده شروع ميشه يه خورده زيادتر توضيح بدم؟ يك كاری بود كه با سیامک با همديگه كار می كرديم يكسری تست داشتيم انجام می داديم واسه يك پروژهء خيلی بزرگ. در حقيقت يك پروداكشن عظيم احتياج داشت، دكورای عظيم نياز داشت، متنش داره كار ميشه. می خواستیم ببینیم يكسری ويژوال افكت كامپيوتری در ايران شدنی هست يا نه که شخصيتهای كامپيوتری رو اضافه كنيم. يك چيزی تو مايه های هری پاتر و اينها. داشتیم تست می کردیم ببینیم یه گروه متخصص می تونیم جمع کنیم با هم.
حمیدرضا: جواب داد حالا؟
امیرحسین: امممم تقریبا، منتهی يك ذره مديريتمون ايراد داشت. مديريت ماها كه بايد نظارت مي كرديم. من رفتم سركار و بهم خورد. نرسيديم كه خوب جمعش كنيم بعدم آدم هایی که پیدا کردیم و بودجه ای که داشتیم کم بود، اما فهميدیم كه جواب ميده. بعد بيشتر داشتيم اين كار رو می كرديم كه هزينه ها دستمون بياد ببينيم یکی تایم یکی هزینه برای پروژه اصلی که می خواد شروع بشه، وقتی که برای تو دو تا تست دو دقیقه ای 6 ماه وقت میذاريم اگر قرار باشه اين توی يك كار عظيم سریالی بخواد انجام بشه پروژه چقدر هزينه اش زياد ميشه. اینا همه باید تو برآورد اولیه حساب می شد.
شیده: يك چيزی تو مايه های هری پاتره برای كودكان يا برای همه؟
امیرحسین: نه برای كودكانه.
شیده: پس هيچ كاری برای اجرا ندارين فعلا؟
امیرحسین: نه من پارسال چند تا كار كردم كه يكی دوتاش مونده پخش بشه. امسال يك كار با كيانوش عياری كردم كه 3 قسمتش بازی كردم.
حمیدرضا: هزاران چشم ؟
امیرحسین: نه اونكه مال 2 سال پيش بود كه بعد پولمو نداد و نرفتم و هيچی الان دنبال پولم میدوم! تنها كاری كه امسال كردم اين بود كه يكماه كار كردم 6 ماه دنبال پولم ميدوم! و بعد باز لابد یه ماه کار می کنم!

شیده: خب بریم سراغ چیزاتون...
امیرحسین: چیزامون!؟
شیده: نه! نه! اشباه شد! چيكار می كنين وقت آزادتتون؟ در مورد سینما اینا بعدن حرف می زنیم.
امیرحسین: وقت آزاد؟ سيامك جان؟
سیامک: كاری نمی كنيم... من تيزر می سازم.
شیده: اصلا رشته هایی كه خوندين چيه؟
سیامک: نمايش.
امیرحسین: من ديپلم تجربی دارم ...
شیده: خسته نباشین! بنویسم یا ننویسم؟!
امیرحسین: نه، بنویسین! خودم هم نوشتم چون به نظر من تحصيلات واسه آدما شخصيت نمياره.
شیده: ولی بد هم نيست.
امیرحسین: نه! خب بد نميدونم ها ولی خودم قبول ندارم، ترجيح می دادم نرم. اول اینكه يكی نبود خرجمو بده برم دانشگاه. بعد ديدم من اون چيزی كه می تونم از كار تجربی بدست بيارم با اون چيزی كه از دانشگاه بدست ميارم خيلی متفاوته.
شیده: در کار نمایش؟
امیرحسین: آره. از لحاظ كار تجربی. البته گرافيك قبول شدم منتهی چون اون رشتهء گرونی بود نتونستم.
شیده: بله تو سایتتون نوشته بودین که عموهاتون ارثتون رو کشیده بودن بالا!
امیرحسین: آهان آره. از اون یه بخشیش رو پس گرفتیم.
حمیدرضا: ولی دیگه دیر شده بود!
امیرحسین: آره، بعد هم كه وارد دانشگاه شدم ديدم هيچ چی نيست، خبری نیست. من دانشگاه صدا و سيما قبول شدم قبل از سربازی رفتن. در تمام چیزا جزوٍ خوبا بودم از سطح علمی و تست بدنی که گرفتن ولی بعد تو گزینش گفتن ازت خوشمون نميآد تو ردی! خیلی به من برخورد و بعداً كه قبول شدم گفتم حالا ببخشيد من نميآم! پوززنی بود. بعد هم دانشگاه آزاد قبول شدم ولی احساس كردم كه دوست ندارم پولم تو جيب يك عده بره كه اصلاً انگيزه هاشون معلوم نيست چی هست.
شیده: حالا شما هيچكدومتون وبلاگ می خونيد؟
سیامک: وبلاگ هم می خونم. ولی خيلی زيادن، اسم نمی دونم.
امیرحسین: يادمه يك نفر يه كتابی به من داد اسمش وبلاگستان شهر شيشه ای بود. آره خيلی كتاب خوبی بود. البته نخوندمش هنوز ولی خيلی خوشگل بود!
شیده: شما چی وبلاگ خاصی هست که هر روز بخواین سر بزنين؟
سیامک: نه. عقيده ندارم كه وبلاگ يك قاعده خاص داره. واقعاً وبلاگ می تونه دوتا كلمه باشه، چرا نه؟ اينكه كسی بيآد قاعده بذاره، قانون بذاره که نه اين وبلاگ نيست چون اين نكات توش رعايت نشده.
امیرحسین: خيلی شخصيه.
سیامک: آره خيلی شخصی تر از اونكه تو قانون بگنجوننش.
شیده: از اول چيزی كه پيشنهاد شد اين بود كه يادداشتهای شخصی باشه که روزانه آپدیت بشه. سعی كنيم اصلاً دانشمون ئ اطلاعاتمون رو با مردم share كنيم . مثلا اونائی كه وبگردی می كنند چيزای جالبی که پیدا می کنن لينكشو بدن.
امیرحسین: درسته، درسته.
شیده: خب اینا چیزایی بوده که تعريف كردن ولي يك قانون نيست، فقط تعريفه و تعریف هم متغیره.
امیرحسین: دقيقا، منتهی حالا شاید كسی نخواست اونطوری بنويسه، نميدونم مثلا بيآد يك خط بنويسه بره ديگه.
حمیدرضا: خوب داريم همنيطوری.
سیامک: منتهی خوب ديگه از اون گردونه خارج ميشه، مسئله فقط اینه. ديگه كمتر ميشه ويزيتورهاش و نميآن ببينن. منتهی اصلا تو سايت ما از اول فقط يك ارتباط بود.
شیده: اصلا انگیزتون چی بود از سایت زدن؟
سیامک:والله سر سريال پاورچين دوستامون اومدن به مديری و رضويان و من پيشنهاد كردن، اونا كه اصلاً خيلی غريبه ان با این مقوله يا حال نمی كنند، البته وقتشم ندارن. من خوب چون از خيلی وقت پيش اينترنت رو دوست دارم و واقعاً ارتباط برقرار می كنم باهاش خوشم اومد. بعد اينها اينقدر فعال بودن كه اصلا ول نمی كردن هی اونا ما رو می كشيدن چون از يك جائی هم اميرحسين اومد تو ميدون اصلا ول نمی کنن! واقعاً پی گیرن.
امیرحسین: سه هفته هم هست دنبال تو دارن مي گردن!
سیامک: آره! بعد كه ما ديديم اينجوريه، پيشنهاد يك مجلهء اينترنتي رو داديم كه مختص بازيگري باشه و یه همچین گپ و گفتگو هایی باشه. یه چیزی مثل کاپوچینو اما نه دقیقاً. برای گپ و گفتگوهای سينمائی و هر هفته، هر دو هفته حالا فعلاً يك بازيگر مياد يك همچين گپ و گفتگویی داريم كه حالا هفته بعدش ميآد دو سه ساعت چت می كنه. اعلام می كنيم که این موقع فلان بازیگر آنلاینه و با مردم چت می کنه. اینو در همین حد توی در اين چند خطی كه به اينا گفتيم هفته بعدش ديدم اينا گفتن بيآین حاضره! خيلي فعالن.
امیرحسین: هفتهء بعدش البته دو ماه پيش بود!
سیامک: آره خلاصه که برای من خیلی جالب بود. از اونور هم بابک برزویه با ما خيلی دوست هست. يك دوست قديمیٍ خوب که از منابع عكس اون هم استفاده مي كنيم. بابك الان سرٍ كاره، رئيس انجمن عكاسان سينماي ايران بوده می تونه از اين ور اونور عكسهای كارهای جديدی رو كه داره برامون جمع آوری كنه، فیلم ها و ... بعد يك پيشنهاد ديگه داديم بهشون كه فيلمهایی که در حال ساخت هستن يا پيش توليد رو شروع می كنند بيآن يه سايت داشته باشن كه هی مردم در جريان قرار بگيرن كه اين فيلم الآن كجاست. اینو ما گفتیم اما بعد دیدیم يكی زودتر از ما رفت اين كار رو كرد. البته الان فقط برای يك فيلم شده ...
حمیدرضا: صورتی، آب و آتشم قبلش سايت داشت.
سیامک: و گاوخونی، اون گاوخونی از مراحل توليدش داشت هی گزارش مي داد توی سايتش. در مورد اسم مجلمون هم گفتیم بذاریم پارس کافه. همه چیزش آماده است. خب ما همینطوری ایده میدیم و اونا عمل می کنن. من از اولش هم بهشون گفتم که وقت ندارم و گفتن اگر ما شروع کنیم شما چقدر مارو ساپورت می کنین؟ منم گفتم در همین حد که سه چهار تا دوست بازیگرمون رو برداریم بیآریم اینجا و صحبت کنیم. یا از بانی فیلم چند تا مطلب بیآریم و این حرفا.

شیده: خب شما حالا نظرتون در مورد نشریات سینمایی چیه؟ فکر نمی کنین روزنامهء سینمایی یه کم زیادی ... ممممم چه جوری بگم خدا رو خوش بیآد؟! یعنی انقدر متریال هست که یه روزنامه دربیآد برای سینما؟
امیرحسین: خب البته می دونین من روزنامه رو همیشه فقط وقتی می خونم که دارم میرم دستشویی! البته ببخشید، گلاب به روتون! ولی بانی فیلم همیشه یه مطلب داره برای خوندن، در حدی که آدم تو دستشوییه سرش گرم بشه و یه ورقی بزنه.
شیده: پس موافقین و می گین چیز خوبیه؟
امیرحسین: آره خوبه.
سیامک: من نه، من موافق نیستم. به نظر من ماهنامهء فیلم که خیلی وزینه هر ماه که درمیآد آخراش می خوره به جفنگ یه جاهاییش! یعنی تو یه ماه انقدر خبر متراکم نمیشه که یه ماهنامه بتونه پر بشه و خب در نهایت مجبوره هی عکس هنرپیشه ها رو بندازه.
سیامک: چیزی نیست، یعنی می دونین زرد خوشرنگه!!!
شیده: آهان! خیلی باحال بود، اصطلاح جالبی بود، زرد خوشرنگه!
امیرحسین: ببین سیا اینا دارن از زیر زبونت حرف می کٍشن بیرون. حالت رو می گیره بانی فیلم!
سیامک: خب بکٍشن! راهش نمی دیم تو لوکیشین نهایتش اینه! خبرنگارشون (بانی فیلم) رو راه نمی دیم!

اینجا به دوستان گفته شد که حتما نسخه ای از مصاحبه به دستشون قبل از آنلاین رفتن داده خواهد شد که اگه خواستن جاهایی که خانمان برانداز بود رو حذف کنن و این دیگه تقصیرِ ما نیست که نگفتن اینا رو حذف کنیم!!

امیرحسین: خدا شما رو از خواهری کمتون نکنه!
سیامک: علیرضا تو داری با اون دوربین چکار می کنی؟ زشته! صحیح نیست!

لازم به ذکره که علیرضا داشت از زوایای بسیار مختلفی عکس میگرفت در اون لحظه!

امیرحسین: داره سعی می کنه قیافهء تورو شبیه آل پاچینو بندازه!
شیده: با این چشمان خونین، کار سختیه!
علیرضا: روتوشش می کنیم!
شیده: ولی جداً، واقعاً راستش رو بگین آقای انصاری مطمئنین که دعوا و کتک کاری نکردین که چشمتون اینطوری بشه؟
سیامک: بَه رفت تازه، سیاه بود! دیگه نمیشه همه چیز رو گفت!
علیرضا: نکنه وسط زو بازی کردن اینطوری شدی؟ راستش رو بگو سیامک جان.
سیامک: والله آخر زو یه ر داشت!
شیده: خب اینا همه ضبط شد و ما همه رو میذاریم روی سایت!
سیامک: راستی صاحب کاپوچینو کیه؟
حمیدرضا: ماییم!
شیده: یعنی هممون که با هم اینکارو شروع کردیم.
سیامک: امیرحسین برو ببین سایت رو، قشنگه، نه اینکه الکی تعارف کنم، من دو سه تا سايت رو كه ديدم تو فكرم بود اينكار رو برای خودم انجام بدم. يه دوستی دارم كه از قديمها تو كار طراح وب سايت بود بعد از اينكه يكی ديگه سايت ما رو ساخت خيلی ناراحت شد. جوری که به من تیکه انداخت که من که نمی خواستم از تو پولی بگیرم، اينقدر ناراحت شد، اسمش بابك نوریِ.

در این لحظه من در یک حرکت محیرالعقولانه (!) متاسفانه یکی از اجسام روی میز رو به طرف آقای صدیق پرتاب کردم!! فکر کنم هیجان مصاحبه بود!

سیامک: چیز سنگین دم دست این خانوم نذارین خطرناکه!
شیده: معذرت می خوام! حالا برگردیم به موسیقی، نظرتون راجع به موسيقی چیه؟ چی گوش می ديد؟ اصلا اهل موسيقی هستيد؟
سیامک: خيلی خيلی.
شیده: تو چه مايه هایی؟
امیرحسین: من هم چی گوش ميدم همه چی، واقعا همه چیز گوش ميدم.
حمیدرضا: از هاردراك گوش ميديد تا سنتی؟
امیرحسین: آره من دقیقا اینجوری گوش می كنم.
سیامک: تازه من يك چيزای ديگه ای هم گوش می كنم که اينجا نميشه گفت! خب اون کسی که این کارو می کنه لابد اون كار رو می كنه كه يكی بشنوه ديگه، احتمالا.
شیده: احتمالا! ای وای! ما نمی ریم داخل جزییات! اما یکی از سوالاتی که ما همیشه می پرسیم تو مصاحبه هامون اینه که راجرواترز يا ديويد گيلمور؟
سیامک رو به امیرحسین: بگو تو.
امیرحسین: دومی کیه؟ من اونو نمی شناسم.
شیده: اون هم توی همون گروه بوده و گیتاریست و وکالیست بوده.
حمیدرضا: بعدش با هم تیریپ برداشتن!
سیامک: البته که راجر واترز.
حمیدرضا: موافقم، موافقم!
شیده: ای بابا فقط یه نفر تا به حال تو این مصاحبه ها با من موافق بوده!
سیامک: نمی دونم بگم از بد کسی یا خوب كسی این سئوال رو كردی.
حمیدرضا: چون شما به پینک اشراف دارین؟
سیامک: نه من يه جورائی با آلبومهای اينا بزرگ شدم، تو ماجرای جدا شدن اينا يه جورائی بوديم.
امیرحسین: طلاق گرفتن؟
سیامک: جدا شدن.
امیرحسین: من تو پینک فقط راجر واترزش رو می شناسم.
شیده: خب دیوید گیلمور همونیه که گیتار لید میزد و می خوند و راجر واترز اون یکی بود که گیتار باس می زد و صورتش مممم ... یه کم زشت بود! گفتم یه معرفی کامل بکنم، که اون خوشگله دیوید گیلموره!
امیرحسین: آهان متوجه شدم! خب پس اونی که می خوند بهتر بود!
شیده: آهان!
امیرحسین: آخه کلاً من خوشگلا رو دوست دارم!
سیامک: نه خب هر دو عالی هستن اما بذارین من تصحیح کنم، بعنوان Base اصلی و تفكر اصلی گروه پينك فلويد كسی رو كه می بينی راجر واترزه.
شیده: بله دقیقا درسته منم شوخی می کنم. ولی خب نمیشه گفت Delicate sound of thunder و یا Division Bell خوب نبودن، میشه؟
سیامک: دیشب هم من يك DVD شوی جدیدش رو ديدم.
شیده: همونی که باب گیلدف هم توش هست؟
سیامک: آره آره همون. خیلی خوب بود. ولی می دونین چیه؟ واترز موسيقی نيست انديشه است.
شیده: بله به نظر من هم کاراش شعره، تو حوزهء ادبياته اصلاً.
سیامک: مثلا اون موقع می گفتن چرا نظام آموزشی بريتانيا رو برد زير سئوال، ميآد همونو اداپته می كنه توي The Wall.
شیده: که البته قابل توجه شما آقای صدیق، اینا هم تحصیل کردهء آکادمیک بودن!
امیرحسین: هنوزم می گم که بی فایده است.
شیده: نه اينطوری کلی نمی تونيم بگيم. یعنی می خواین بگین تمام دانشجوی ما شوت ملنگن؟
امیرحسین: اوهوم!
شیده: خیلی ممنون، من فوق لیسانس دارم!

خندهء عصبی جمع!

امیرحسین: نه. من نه نفی اش می کنم نه تاییدش می کنم. مخصوصا در یک چنین شرایطی. تازه همه من رو به اسم آقای مهندس آقای دکتر میشناسن به خاطر نقش هایی که بازی کردم. اصلا مشکلی ندارم با این موضوع. به نظر من تحصیلات برای هیچکس اندیشه نمیآره مگر اینکه خودش بخواد. اون کسی هم که می خواد حتی اگه تحصیل هم نکنه می تونه به یه شکل دیگه حالا شاید کمی سختتر این کار رو انجام بده.
شیده: فکر نمی کنین در بالا بردن شعور اجتماعی می تونه کمک کنه بودن با آدمهای دیگه در یه محیط علمی؟
سیامک: می دونین تیتر زیاد مهم نیست. ولی خب برای کار بازیگری این رو میشه با قاطعیت گفت وگرنه بذارین یه مثال براتون بیآرم از عموم که در آلمان زندگی می کنه. می گفت که اونجا همیشه به علی دایی می گفتن مهندس اما عزیزی همیشه یه لمپن بوده و نتونست هم اونجا بمونه. برای یه ورزشکار ممکنه خیلی مهمتر باشه ولی تو کار هنری فکر می کنم اون محیط و اون حس همه چیز رو براش میآره. بعد یه مدتی دیگه یاد می گیره، نمی بینی جایی که تو یه جمعی یه بازیگر نشسته باشه و انگشتش تا اینجا تو دماغش باشه! یاد می گیره یواش یواش.
امیرحسین: بذار من یه امتحان بکنم ببینم تا کجا میره!
شیده: نه حالا تورو خدا! باشه باشه، قبول!
امیرحسین: نه ولی حالا که داریم این بحث رو می بندیم جداً دوستان بهم میگن که انقدر نگو دیپلمم اقلا بگو که دیپلم بازیگری داری که از مدرسه گرفتی و یا اصلا بگو لیسانسم کیه که بره بگرده؟! اما من لجم می گیره. می گم مگه تحصیلات ارزش یه آدم رو تعیین می کنه؟
شیده: نه نه من اصلا منظورم این نیست که شما ارزشتون به تحصیلاتونه. حرفم فقط اینه که بودن تو اون محیط و ارتباط و جوی که داره می تونه یه چیزایی یاد آدم بده. هماهنگی، هم فکری و همراهی با بچه های همسن سالتون یه جایی که همه با هم دارین یه کار یکسان می کنین.
امیرحسین: آره نمی دونم اصلا ولش کنین بعدا حالا در موردش بحث می کنیم.

شیده: خب در مورد سينمای ايران نظرتون چيه؟ سينما تلويزيون؟ راضی هستین؟
سیامک: بله.
شیده: از فيلمهای كه روی اكرانه چيزی رو میريد؟ چشمانِ سیاه مثلا!
سیامک: من اصلا عاشق فيلمهای ايرانی هستم! من میميرم واسه فيلمهای ايرانی.
امیرحسین: سریال فقط به خاطر تو!
سیامک: نه من فقط چيتا... ای وای ببخشيد سيتا رو مي بينم!
شیده: آخ این خیلی خوب بود و من حتما میذارمش تو مصاحبه، نمی تونین هم برش دارین! نه ولی جداً نظرتون رو بگین.
امیرحسین: من تلويزيون رو اصلاَ الآن دوست ندارم یعنی هر سال می گیم دریغ از پارسال. داره همینطور سال به سال بدتر میشه. و هيچكس هم به فكرش نيست و ظاهراً موج و جو هم به اين سمت ميره كه به قهقهرا ميره. سينما هم كه قربونش برم اصلاً هیچ خبري توش نيست. يعنی ما اصلاً چيزی به اسم سينمای ايران نداريم درسته كه مجلات سينمايی داريم اما ما در ايران بحث تخصصی سينما در ايران نداريم.
شیده: يعنی الان اين چند وقته هيچ فيلمی نبوده كه شما ببينيد و بپسندید؟
امیرحسین: من معمولا نمی رم ببينم كه حرص نخورم.
سیامک: چرا چرا من توكيو بدون توقف رو دوست داشتم.
امیرحسین: ولی من اونو دوست نداشتم. بدم هم نيومدا ولی فكر كردم بیچاره مردمی كه به اين چيزا می خندن خيلی جا داشت كه يكساعت و يكساعت ونيم بخندن تا اينکه يك جاهائی به يك چيزائی بخندن، مثلا شوخی با جمهوری اسلامی. حق مردم ايران بيشتر از اين حرفهاست.
حمیدرضا: فكر نمی كنيد فيلمش خيلی تلويزيونی بود؟ یعنی اصلاً مناسب مدیوم سینما نبود.
سیامک: من در رابطه با سينما اينجوری فكر می كنم می گم سينما دیگه تئاتر که نيست، تلويزيونم که نيستش. سينما بايد پول بيآد توش. فيلمی كه پول بيآره تو سينما فيلم خوبيه.
امیرحسین: آره بیشتر ازاینکه سینما هنر باشه، یه تجارته، صنعته.
سیامک: سينما يعنی پول.
شیده: خوب بعضی موقع ها فيلم هائی ميآن كه خوب و هنری ساخته شدن ولی پول هم ميآرن.
سیامک: خب مثلا چی؟
شیده: مثلا فيلمهايی که مخملباف می سازه.
سیامک: كو؟ تموم شد. اون ديگه نيست.
شیده: نفس عمیق فکر کنم خوب پول درآورد یا نه؟ من ترانه 15 سال دارم چی؟
امیرحسین: فقط تونست پول خودشو درآره. الان از رسول صدرعاملی بپرسيد براتون دردل كنه سرهمين من ترانه 15 سال دارم كه این همه تو چشم بود و می گن خوب پول درآورد. واقعاً داشت به من می گفت من والله فقط پول فيلم رو درآوردم. بعد از این همه فروش و خارج رفتن و استقبال شدن، فقط پول فيلم دراومد. نمی دونی چه سوبسيدی ازش كم ميشه و چه پولهايی ازش كم ميشه.
شیده: پس این يعنی بقيه همه دارن ضرر می دن، وقتی اين که اين همه فروخته فقط خرج فیلم رو درآورده؟!
سیامک: آره سينمای خصوصی که نداریم، همينه. يك فيلم می دونيد چقدر بايد بفروشه كه پولشو دربيآره؟ حداقل 3 برابر خرجی كه كرده بفروشه تازه خرجش درميآد يعنی 100 ميليون 300 ميليون بايد بفروشه تا خرجش دربيآد.
امیرحسین: تازه 100 ميليون خرج فيلم نيست زير 170 يا 180 ميليون خرج فيلم نيست فكر می كنم فيلم بزرگ نيا بود اگه اشتباه نکنم، 500 ميليون خرجش شده بايد 3 برابر اين يعنی يك ميليارد و نيم بفروشه تا خرجش دربيآد. بعد از اون به بعد ميشه سود دهی تازه یک سوم اون چیزی که درمیآد یعنی مثلا از هر 100 ميليون فروش فقط 30 ميليونش سود ميشه. تو سینما قواعدش با تلویزیون فرق می کنه. پول رو تهیه کننده میذاره و پولم تهيه كننده می بره، بازيگرا دستمزد می گيرن و دستمزده غالباَ كاذبه ولی برای سرتاسر يك فيلم دستمزد چيزی نمیشه. حتی چيزی كه روزنامه های زرد می نويسند و مردم غالبا كف می كنند.
شیده: كه مثلا میگن هديه تهرانی 20 ميليون تومان می گيره...
امیرحسین: اونكه نمی گيره، فكر می كنی می گيره؟ الان بيشترين دستمزد كه به كسی بدن و در قرارداد نوشته شده باشه تا 10 ميليون تومنه البته صوريشه كه دیگه خیلی داده باشن طبق آخریش خبری که من شنیدم 7 يا 8 ميليونه.
سیامک: برای 2 ماه.
شیده: دو ماه؟! فقط دو ماه طول می کشه فیلم هاشون رو بسازن؟!
سیامک: حدود 2 ماه يا 2 ماه و نيم.
امیرحسین: حسين فرحبخش 15 روزه فيلمشو می سازه!
شیده: کیه؟ من نمی شناسم.
امیرحسین: از اين اكشن كارهای قبل از انقلابه، كه خيلی هم حرفه ای كار می كنه و می دونه که داره برای شهرستان می سازه و پولشم برمی گرده.
سیامک: تومایه های شبهای تهران و ... قاچاقچی بازیا و ...
امیرحسین: خيلی حرفه ای كار می كنه خيلی هم خوب قرار داد می بنده و پولشم ميده بعدم می سازه که تو شهرستان فروش كنه که می کنه!
سیامک: اولين كسیه كه به همكاراش ميگه تو 8 ميليونه قراردادت؟ برای چندماه؟ 3 ماه؟ خب اگه زودتر هم تموم كنی بيشتر بهت ميدم! خيلی فكر اقتصادی خوبيه.
شیده: این یعنی داره حرفه ای كار مي كنه؟ البته بیشتر تجاری!
سیامک: خوب آره تجاريه و خدا كنه بفروشه. بايد خوشحال بشيم اگه بفروشه.
امیرحسین: ببین سینما و تلویزیون چیزی که درموردشون هست اینه که اينها هنرهای هستن كه بايد اول از هرچی تماشاچی داشته باشن تا بعد پيامشون رو بدن اما همه مثل اینکه یادشون رفته، می گن زودتر پيام رو بده. خب پيام رو تا كسی نگاه نكنه يا گوش نكنه که فايده نداره، خوب بره تو كوه داد بزنه که سنگینتره! مخاطب خيلی مهمه تو هنرهای نمايشی.
سیامک: آره ديگه المان هایی كه جذب مخاطب كنه.
امیرحسین: در حقيقت مردم اول بايد برند سينما تا بعدا پيام رو بگنجونی. نه الآن يكجوری شده كه همه می خوان پيامهای گنده گنده بِدن هیچكس هم نگاه نمی كنه اگر هم برند ميگن اه اه چقدر بد بود و قبول نمی كنند. يعنی شتر سواری دولا دولا است. شترسواری هم كه دولا دولا نميشه، اول بايد بيآن فيلمت رو ببين تا بعد حرفی رو كه می خوای بزنی، بزنی. واسهء همينه که الآن سینما نمیرن، رسما سينما ورشكسته است. تلويزيون الان اوضاعش خيلی خرابه، تقریبا تمام بودجه هاش متوفقه.
شیده: یعنی سیما؟ چرا؟
امیرحسین: دلايل متعددی میگن که حالا بهتره اينجا حرفشو نزنيم! اما كلی از پروژه ها رو خوابوندن و ميگن بودجه نداريم. بنابراين مخاطب ندارن و بنابراين الآن كسائی دارن کار می کنن كه حاضر ميشن با هر شرایطی كار كنند. حالا هرجوری. مثلا ماه رمضون یهو 4 تا سريال ديديم اومد روی پخش.
شیده: كه هيچكدومشم نمی شد دید و من ديشب داشتم می زدم تو سر خودم كنار تلويزيون که دیگه آخرش در رفتم به اتاقم!
امیرحسین: منكه خودم تو تلويزيون كار می كنم اعصابم خورد میشه وقتی برنامه ها رو می بينم. آخه توهين آميزه. به شعور مردم توهين مي كنن. مایهء خجالته! من همينجا از ملت ايران معذرت مي خوام! به خدا از همین کاپوچینو از مردم معذرت می خوام! ببخشيد تقصير ما نيست. یه بار من و سیامک رو تو ادارهء گاز دیدن و یارو گفت شماها هم مهره های رژیمین و ...
سیامک: آره بهمون میگن مزدورین!
امیرحسین: آره سیامک هم فوری بهش جواب داد و گفت آره منتهی ما یه کمی از مهره گنده تریم!

شیده: خب نظرتون راجع به سطح بازيگری چيه؟ بازيگرامون چجورين الان؟
سیامک: يعنی چی چجورين؟
شیده: يعنی سطح بازيگريمون در چه حدی هست quality خوبه؟
سیامک: بد نيست، خوبه.
امیرحسین: ايزو 9003 دارن همه!
شیده: خوب يعنی چی؟ خوب رو تعريف كنيد؟
سیامک: هست ديگه آخه بازيگرهام خودشون كه انتخاب نمی كنند، مگه اينكه به يك جايگاهی برسن که حق انتخاب داشته باشن. ولی دربین كسائی كه بازيگرها رو انتخاب می كنن من فكر مي كنم 2 دسته تفكر وجود داره، حالا در واقع برای سينما يا تلويزيون ميشه با هم يكيشون كرد تو يك مقوله. يكسری معتقدند دانشگاه و اينا که از تئاتر بازيگر بياد چرت و پرته و میگن من تو خيابون راه میرم بازيگر پيدا می كنم!
امیرحسین: مثلا تو قصابی و بقالی و ...
شیده: که چشماش سبز باشه!
امیرحسین: تپل باشه!
شیده: آهان!
امیرحسین: آره دیگه که سرباز ها و همه دوست داشته باشن برن نگاه کنن!
شیده: ای وای خاک به سرم!
امیرحسین: چیزی که عوض داره گله نداره!
شیده: نه ولی تو رو خدا جداً واقعاً این چه اصراریه این پسر دخترای چشم سبز رو برداریم بیآریم هنرپیشه کنیم؟ ما اصلا تو مملکتمون کم آدم چشم سبز داریم چرا باید اکثریت قریب به اتفاق هنرپیشه هامون اینطوری باشن؟ البته تو رو خدا به شما برنخوره که بعد بگین تپل باشه!
امیرحسین: نه آخه من رو به خاطر چشم سبزم نیآوردن که ناراحت بشم.
سیامک: مگه چشم تو سبزه؟!
امیرحسین: آره یه سبز اَن دماغی! یا شاید هم میشی!
شیده: عجب شکست نفسی جالبی! نه ولی جداً سبزه.
امیرحسین: خوبه من خوشحال شدم!
شیده: خب حالا جداً در مورد این موضوع نظرتون چیه؟ مثلا ... و ... این وسط چی میگن؟
امیرحسین: ای بابا ... رو که قربونت برم همهء دخترا میمیرن براش!
شیده : نه منظورم به عنوان یه هنرپیشه است. من خودم هم وقتی رو بیلبوردا می بینمش هم مفرح ذاته و هم ممد حیات اما سینما ...
حمیدرضا: مخصوصا وقتی که اینطوری بازی میکنه "سلااااام پدر!"
سیامک: نه عیب نداره بذارین همه کاراشون رو بکنن. اینا مده دیگه. ب... خوبه گ... بد نيست.
امیرحسین: ببينين در مورد آدم خاصی حرف بزنيم كدورت پيش ميآد. ببينين اينا دقيقا به خاطر همين اومدن تو چون قيافه خوب می فروشه.
سیامک: ببينین بذارین من براتون یه مثال بزنم. الآن چشمم به یه عکسی افتاد اینجا می خوام این مثال رو بزنم. يك كارگردانی ميره يك بازيگری رو از تئاتر ميآره تو تلويزيون براش كار روتين 90 شب رو باز كنه. اين بازيگرو اين كارگردان بی حيثيت می كنه و دوباره می فرسته تو تئاتر. من رفتم اين كار رو ديدم پریشب (قهوه تلخ) اونيكه سمت راسته احمد مهران فر، من دروغ بهتون نگم اون شب چشمم اينجوری شد، اينقدر اين عالی بود! اينقدر اين آدم عالی بود! اصلاً فوق العاده است اين آدم. بعد دوست صميمی ما اين آدم رو ميآره تو یه سريالی و اصلا كسی نمی بينه اين آدم رو. پس تقصير بازيگر نيست. خيلی هم بازی اين مدلی كه اين می كنه واسه تئاتر و تلويزيون فرق نمی كنه، فوق العاده تیپ سازی می کنه. حتما بريد ببینيد اين آدم رو.
شیده: راستی شما شب هزار و يكم رو ديدید؟
سیامک: بعله.
شیده: نظرتون چی بود؟
سیامک: عالی، عالی. بازيها عالی. اون اپيزود وسطشو من زياد باهاش ارتباط برقرار نكردم، با اينكه متن آقای بيضائی واقعا محكمه و تازه فكر می كردم كه اون وسطی نقطهء ثقل اين 3 تا اپيزود بود. متن خیلی خوب بود، ولی نمی دونم چرا نشد، نگرفته بود نمی دونم رابطه آدمها و ...
شیده: مهرانفر تو چه سريالی بازی كرده بود؟
سیامک: بانكيها. شما اصلا ديدینيش؟ از این روتین های هر شبی بود، 90 شب پخش شد.
شیده: خب پس اولا كسی كه بازیگر رو برای نقش انتخاب می كنه نقش مهمی داره؟
سیامک: 100%. ببینین الآن داره يك شغل جديد درست ميشه به نام بازيگردان. حالا كسانی اینجا مثلا بازيگردان هستن ...
امیرحسین: اما هيچكدومشون اون شرايطی رو كه بايد داشته باشن ندارن ديگه. اون آدمی كه انتخاب بازيگر می كنن به اصطلاح كارگردان بهشون اعتماد می كنه. اصولا من فکر می کنم اینکه يك كارگردان كه بتونه بازيگرشو انتخاب كنه خيلی مهمه. حالا خارج از ايران اينكار رو تقسيم مي كنند اما اينجا تو ایران باز تقسيمی هم که میشه اشتباست. كسی بايد اينكار رو بكنه كه... نمی دونم فقط اینکه به عقيده من كسائی كه سراغ دارم این کار رو می کنن خيلی صلاحيت اين كار رو ندارند.

شیده: شما با همون زی زی گولو شروع كردين کارتون رو تو تلویزیون؟
امیرحسین: نه من قبلش يك فيلم سينمائی بازی كردم. تو تلويزيون يك اپيزود در برگی از زندگی بازی كردم. با زی زی گولو در حقيقت معروف شدم.
شیده: چه جور تجربه ای بود؟ نوشته بودين تو وبلاگتون كه به زور ...
امیرحسین: من خودمو به زور جاكردم اونجا چون كه خيلی دوست داشتم اون نقش رو بگيرم منتهی نمی دادنش، هی بهم می گفتن تو زشتی، تو مثل افغانی ها هستی! صورتت مثل نون تافتونه!!!

شیده: شوخی می كنين؟!
امیرحسین: نه جدی می گم، کلی نااميد شدم...
شیده: كی می گفت اینو به شما؟
امیرحسین: خانوم برومند، کاگردان سریال!
حمیدرضا: بعدش که به مولفهء ثابت تو سریالاشون تبدیل شدین.
امیرحسین: البته خودمو ثابت كردم، خيلی به سختی.
شیده: عجب! چشمهای سبزتون براش مهم نبود؟
امیرحسین: نه اتفاقا خانوم برومند از اوناست كه فقط هنرپيشه زشت و بیریخت براش مهمه. واسهء همین آقایون گ... و اینطور خوشگلا تو کاراشون جا ندارن. حالا من هی میگم گ...، اسم این بیچاره رو ننویسین!!
شیده: باشه، می نویسیم آقایون جینگول! خوبه؟
سیامک: گلی چشم قشنگه بذارین!!
شیده: عالیه! طنزتون خیلی خوبه! هيچ وقت فكرشو كرديد خودتون طنز بنويسین یا نه؟
سیامک: توی برنامه های طنز آيتم نوشتم. فيلمنامه هم یه کارایی می کنیم بعضی موقع ها. طرح تيزر هم می نويسم اما اونطوری بصورت جدی و اينا هنوز اون line شو گير نياوردم، پارتيشو پيدا كنم، يك فيلمنامه نويس خيلی خوبی می شم!
شیده: حالا يه آدمايی می بينم تو كار كمدی موفقند حالا اومدن افتادن تو كار فيلمنامه نويسی و مثل اینکه چیزای وحشتناكی هم داره از توش درمياد. فکر می کنین جواب ميده اينكار كه يك بازيگر پاشه بره بشه كارگردان یا فیلمنامه نویس؟
امیرحسین: ببین این رشته ها همه به هم مربوط میشن، منتهی اينكه بايد ديد اون بازيگری كه رفته كارگردان شده موفق شده یا نه. خوب اگه موفق بوده پس کار اشتباهی نکرده، اما اگه ناموفق بوده ولي ناموفقيتش رو هی بخواد تكرار بكنه به رشته های ديگه هم بره گند بزنه نه دیگه. بايد ببينیم ماحصل كارش چی بوده. اگه موفق بوده چرا كه نه؟
سیامک: در مورد ماجرای ستاره سازی نظر من اینه و هميشه همه جا می گم فرق هست بين بازيگر شدن تو ايران و خارج از ايران، منظورمون در واقع شيوهء غربيشه. می تونیم اسمش رو بذاریم شيوهء ايرانی و شيوهء غربی. توی غرب حدودا 400 يا 500 نفر جمع می شن طبق يك طرحی، يك برنامه ای، یک آدمی رو پله پله می برن بالا، بعد اون آدم شروع می كنه پول ساختن و اون 500 نفر هم از بغلش پول در ميآرن. توی ايران يه نفر با گدائی و بدبختی ميره اون بالا عين اون 500 نفر دارن نردبون رو اره می كنند، اون بالا با سنگ می زننش تا بندازنش زمين! بعد اگر احیانا رسيد به پول دهی فرقی نمی كنه پولاش رو هم می گيرن! اصلا به پول نمی رسه اگرم برسه میده به این و اون میگه تو رو خدا خفه شید بذارین کارم رو بکنم!
شیده: خوب شما گفتين كه بعدا برگ زندگی رو داشتین تو کاراتون و بعد يك فيلم سينمائی داشتيد، اسمش؟
امیرحسین: قافله. مال آقای حسین فرحبخش بود!! هاشم پور هم بود که توش کچل بود!
حمیدرضا: تو نود درصد فیلم های ایرانی هاشم پور کچله!
امیرحسین: نه اونجا منعش كرده بودن که كچل نكنه چون خیلی طرفدار پیدا کرده بود. تو اين فيلم بعد از يك دوره یه دفعه وسط فیلم تیغ مینداخت و همه سربازا تو سالن پامیشدن سوووت دست! من هم تو اون فیلم بازی کردم!
شیده: خیلی خوبه!
حمیدرضا: يك نقش عجيب غريب هم توی نسل سوخته داشتين.
سیامک: من دستيار ملاقلی پور بودم تو اون فيلم.
شیده: بله تو رزومتون بود. مثل اينكه تو فيلمهای ملاقلی پور شما بيشتر كار كردين؟
سیامک: من خوب با سفر به چزابه با ملاقلی پور اصلا شروع كردم ولی اميدوارم با ملاقلی پور تموم نكنم!
شیده: چرا؟
سیامک: (سکوت!) فقط بگم که خیلی خوب کمک می کنه!!!!
امیرحسین: من توی نسل سوخته توی اپيزود سوم دزد بودم...
سیامک: يك دزد خائن كثيف! یه مشت دزد خائن کثیف بودیم!
شیده: بله اتفاقا اپيزود سوم خيلی قشنگ بود. خب حالا راجع به فيلمهای خارجی؟ فيلم مورد علاقتون چيه؟

حمیدرضا: چيا رو نگاه می كنين؟ کارگردان مورد علاقتون؟
امیرحسین: مورد علاقه ام فرانسيس فورد كاپولا.
شیده: خب كدوم فيلمش؟
امیرحسین: همه رو نگاه می كنم. صورت زخمی رو اون ساخته؟ یا نه اون رو اسكورسيزی ساخته؟
حمیدرضا: هیچکدوم!
امیرحسین: نه ولی جدا من همه فيلمهای خارجی رو نگاه می كنم...
سیامک: اونم کارگردانش برایان دی پالماست.
امیرحسین: اما خب فيلمهايی كه خيلی سرو صدا مي كنند رو خيلی وقتا دوست ندارم. نمی تونم یه کارگردان رو مشخص کنم بگم مثلا از همه فیلم های اسپیلبرگ خوشم ميآد یا از همه كارهای شوماخر خوشم ميآد. همشون کارهای عالی و خوب و متوسط و بد داشتن تو کارنامه شون. سعی می كنم همه جور فيلم خارجی رو حداقل ببينم.
شیده: یه فيلمی كه خيلی روتون تاثير گذاشته باشه يا اشكتون رو در آورده باشه؟
امیرحسین: گريه مو درنیآورده اما U Turn رو يادمه يكبار 3 بار نشستم پشت سر هم نگاه كردم و خوب خيلی فيلمهای ديگه بوده اما حالا اونو يادمه و خوب هم يادمه. شاید حالم خوب نبود اون كار رو كردم! ولی 3 بار پشت سرهم نشستم نگاه كردم.
شیده: چی باعث شد اينكار رو بكنين؟
امیرحسین: نمی دونم حس و حال فيلم فکر کنم و البته بانو جنيفر خيلی انگيزهء قوی بودن برای اين كار!!
شیده: فکر کنم تنها فيلمی بود كه يك نقش رو درست و حسابی بازی كرد...
سیامک: خيلی خوب بازی کرد ولی بعد دیگه گند زد.
شیده: مثلا Gigly!
امیرحسین: اونكه نقش سيندرلای امروزی شده؟ با جوزف فینس ...
شیده: نه اونی كه شما ميگين خدمتكار هتله با يك آقای پولدار دوست ميشه و ...
امیرحسین: در هر حال اينا دليلی بر بدی بانو جنيفر نميشه!
شیده: به عنوان یه مانکنِ صرف موافقم!
امیرحسین: مانكن نيست آخه. قدش کوتاهه! نه بيشتر از مانكن كاربرد داره! دهن منو باز نکنین دیگه!!



شیده: تو مايه های همون گلی چشم قشنگهء خودمونه!
سیامک: من اصلا يكجورائی شيفتهء تارانتينوام، نمی دونم چرا!
امیرحسین: Kill Bill رو که خوشت نيومد!
سیامک: وای عالی بود امير!
امیرحسین: بابا مثل فيلمهای جكی چان بود!
سیامک: نه اصلا نگو اين آخری اصلا تير خلاص رو زده تو مغز من.
حمیدرضا: من فيلم رو نديدم اما شنيدم فلاش بك های وحشتناكی داره.
سیامک: فلاش بك هاش کارتون ژاپونیه!
امیرحسین: يه شخصيت رو می خواد معرفی كنه 20 دقيقه رسما انميشن ژاپنی داره، ديگه زده به سيم آخر، فوق العاده است. من فكر می كنم تو اين فيلم آخرش از اين مدلا شده كه هی حالا ببينيد منو! حالا حالتون رو می گيرم!
سیامک: يه جائی خوندم كه تارانتینو یه ويدئو كلوپ داشته و يكبار یكی فيلمنامهء Natural Born Killers رو می گيره می بره ميده به اليور استون هنوز هيچی نشده بوده. بعدِ يك مدت يارو برمی گرده بهش ميگه خيلی شانس آوردی اليور استون خيلی از فيلمنامهء تو خوشش اومده، تارانتینو هم ميگه برو به اليور استون بگو اون خيلی شانس آورده داره فيلمنامهء منو كار می كنه!! یعنی خودش از اول می دونسته کیه!
حمیدرضا: بعد با پولش Reservoir Dogs رو می سازه.
سیامک: و اون Pulp Fiction هم که دیگه جایگاه عجیب خودش رو داره. فقط یه چیزی نمی دونم این چه اصراریه اوما تورمن تو کارش باشه! خوندم یه جا که اين باردار ميشه و اونم فيلم رو می خوابونه تا تورمن آزاد بشه.
حمیدرضا: البته چون ايدهء اين فيلم Kill Bill رو سر فيلمبرداری Pulp Fiction با خود تورمن بهش رسیده بودن.
سیامک: ببين اصولا دوستش دارم چون يهويی غافلگيرم می كنه با کارایی که می کنه. مثلا تو From Dusk till Dawn فيلم داره ميره جلو يکهوئی آدما دراكولا ميشن.
شیده: شما خوشتون ميآد از اون فيلم؟!!!!
سیامک: نه ببین اين جسارت كه ميآد رو يك روال منطقی می برتت جلو بعد یهو انگار می گه، من هميشه احساس می كنم كه اينو فرياد می زنه تو فيلماش، كه لخت و برهنه اون چيزی رو كه می خواستی ببینی رو بيا ببين. ببين خيلی مهمه اين خيلی مهمه. ببين این فيلم آخری تبليغ یه شمشير ساموراییِ. اينو جدی بهتون می گم من ده جا سپردم يك شمشير سامورائی برام گير بيآرن!
حمیدرضا: تو Pulp Fiction هم این شمشیرِ هست.
سیامک: آره، اصلا اين فيلم تبليغ يك شمشير سامورائیِ. تبليغ واسهء اين وسيلهء رزميه. منتهی داره به یه زبانی تبليغ می كنه كه به من برنخورد. رفتم تو سايت خوندم، می دونی كه فيلم 2 تا اپيزود داره اون يكی 3 ماه ديگه ميآد سکانس آخر، مبارزه تو اتاق آبی...
امیرحسین: اون هشت ماه طول کشیده.
سیامک: نه یكسال و شش ماه دكوپاژش طول كشيده و يكماه و نيم سکانس رو گرفته. با برنامه ريزی اونا يكماه ونيم فيلمبرداری خيليه! ببین چه وسواسی داره تو کار.
شیده: نظرتون راجع به فيلم ماتريس چيه؟
امیرحسین: غير از اولی هيچ كدوم رو نديدم.
سیامک: اولی عاليه. 2 رو هم ديدم، تو 2 خيلی به لحاظ بار معنائی غنیه و پيامی كه می خواست بده خيلی پرباره. مخصوصا اون آخرش تو اون صحنه ای كه ميره پهلوی معمار ماتريس. برای من یه چيز دیگه ای بود و چيزایِ ديگه ای رو ازش گرفتم، چون جوری كه خودم دوست داشتم برداشت كردم. در هر حال موج ماتريس رو راه انداخته، انديشهء ماتريس رو ميدونين تو غرب داره میآد حالا اونا رو كاری نداريم ولی من لذت بردم . همون تيكهء بده بستون انتخاب نمی دونم شايد سئوال ذهن همه بوده. سئوالهایی كه همه از خودشون می كردن اينجا خيلی خالص یه نشست با خالق بود. واقعا جالب بود.

شیده: خب خیلی تخصصی شد! می خواین یه کم زردش کنیم!؟ يه خورده از خودتونم بگين و دیگه تمومش كنيم. تاثير كارتون رو زندگی شخصيتون چی بوده؟
سیامک: هیچ تاثیری نداره.
شیده: ازدواج کردین؟
سیامک: خیر.
امیرحسین: اینم تاثیرش!!!
سیامک: نه اگه تو بازار هم کار می کردم ازدواج نمی کردم! حالا از این یه مقوله رو رد شیم!
امیرحسین: عاشق بوده، عشقش بهش جوابِ رد داده! بعد بچه دار شدن زنش بچه اش رو برداشته رفته سوئد! از این مدل ها بنویسین!
حمیدرضا: شب یلدا و این حرفا دیگه!
امیرحسین: منم حرف بزنم یه خورده؟
شیده: اوخی بفرمایین!
امیرحسین: منم ازدواج نکردم. بازیگری رو زندگی آدم تاثیر میذاره دیگه سیامک تصدیق کن! ریده شده به زندگیمون!
شیده: این جمله رو می نویسیم ها!
امیرحسین: خب بنویسین حقیقته! می دونی شکل زندگانیم رو از یه شکل عادی خارج کرده. البته از یه جهاتی خوبه از یه جهاتی بده. ببین وقتی که کار داریم دیگه یعنی زندگی شخصی و آدم های دور و ورت و اینا همه تعطیله. وقتی کار نداریم هم دیگه اصلا هیچ کاری نداریم واقعاً و هیچ جوری هم