برای ديدن قسمت اول گفتگو اين جا را کليک کنيد
گروه کاپوچينو: حميد امجد دوست داشتنی تر از چيزی بود که فکر می کرديم و گفتگوی ما به درازا کشيد. گفتگو از هر دری، از درست کردن يک وبلاگ برای تئاتر زائر به عنوان يک تجربه جديد، تا سالهای کار در راديو و برنامه های دلنيشينی که هر روز عصر از راديو پيام می شنيديم، تا زندگی شخصی و مردی که نمی خواهد زندگی اش مانند هورا کشيدن همراه با سايرين در يک استاديوم باشد. مردی که می خواهد خودش باشد و در گوشه گوشه کارهايش اهميت به فرديت به چشم می خورد، هما نطور که در پايان اين گفتگو هم به اين مساله اشاره می کند.
عکس: عليرضا نيک نژاد
با تشکر از کافه "هفت" در برج آی تک، و با تشکر ويژه از خود آقای امجد به خاطر کمکهاشون در اديت اين مصاحبه
وبلاگ، تجربه ای جديد
● شيده: شما برای نمایش "زائر" وبلاگ درست کردین. ايده وبلاگ رو اولین بار كي بهتون پيشنهاد دارد؟
-امجد: خودم از قبل خواننده وبلاگ ها بودم. همیشه به نظرم دنیای جذابی بود که امکان تازه ای وارد ادبیات ما می کنه: شخصی نویسی. هرگز این امکان وجود نداشته که دنیا و واژگان و مصطلحات و در کل ادبیات خصوصی و شخصی آدم ها رو بدون نظارت یا اقسام ویرایش و غیره در دسترس داشته باشیم، و حالا این امکان جدید حداقل برای من که مشغله م نویسندگیه (یعنی بخشی از کارم، سرک کشیدن به دنیاهای شخصی و خصوصی آدمهاس) خیلی جذاب بود.
يكي دو بار هم خواستم خودم وبلاگی راه بيندازم (شایدم بدون اسم يا با اسم مستعار) اما از عقب موندگي تكنولوژيك به شدت سر خورده شدم. متن مفصلي رو تايپ مي كني و بعد نمي توني ببيني ش، يا اينكه از روی صفحه مي پره. بايد جايي ذخيره ش كني و... با كلي دردسر به سرانجام مي رسونیش اما باز هر كاري مي كني مي بيني مطلب در مديريت كاربر هست اما روی صفحه نمايش وبلاگ نيست. كلافه شدم. راستش بسیار گرفتار تر از اونم که وقتمو صرف رفو کردن عقب موندگی های فنی بکنم. قيد وبلاگ رو زدم و از خیرش گذشتم. از طرف دیگه آقاي شايقي (یکی از دستيارانم در نمايش) مدت ها بود اصرار می کرد براي گروه پرچین سايت بسازیم. ولی درست کردن سايت عملاً به جمعآوري انبوهي اطلاعات و تصاویر و نقد ها و بریده جراید و... نياز داشت؛ و بعد از راه اندازی هم رسیدگی می خواست. يكي دو تا از همكارانم سايت هايي درست كرده ن كه متاسفانه از زمان راه اندازی تا حالا به روز نشده؛ و من چنین سایتی نمی خواستم. خلاصه برای ما فرصت این تدارکات اولیه پیش نمی اومد تا اينكه رسیدیم به اجرای "زائر". آقای شایقی گفت حداقل بيا وبلاگ راه بندازيم و امتحان كنيم ببينيم اگه اين جور رابطه با مخاطب جواب مثبت داد بعدش می ریم سراغ راه اندازی سايت. اين شد كه به فکر وبلاگ افتادیم.

● مهناز: جواب داد؟
- امجد: آره واكنش هاي خيلي خوبي داشت. مثلاً هفته آخر اجرا كه تصمیم گرفتیم نمايش رو بعد از سی اجرا (و زودتر از زمان اعلام شده که پایان اسفند بود) متوقف کنیم...
● شيده: چرا ناگهان همچه تصمیمی گرفتین؟
- امجد: چون همه گروه تحت فشار شديد مالي بودند، رفت و آمدشون مشكل بود و چهار تا از بچه ها همزمان در نمايش هاي ديگه اي هم كه روي صحنه بود بازي داشتند. خيلي فشار روي بچه ها بود، بي هيچ دريافتي. تلاشهايي كرديم كه شايد قسطي بهشون پرداخت بشه اما نشد. بنابراین از خیر تمدید اجرا گذشتیم در حالی که خبر این تمدید قبلاً اعلام شده بود. روزنامه ها همگی در این مدت داشتند به موضوع انتخابات می پرداختند و كسي راجع به تئاتر چيزي نمينوشت. چند روز هم به خاطر تقارن با عاشورا تعطیل می شد و راهی برای اطلاع رسانی در باره پایان اجرا نداشتیم جز استفاده از وبلاگ. این طوری بود که تونستيم به اطلاع مردم برسونيم نمايش داره تموم مي شه، و شب هاي آخر ازدحام جمعيت وحشتناك بود. اين نشون مي داد وبلاگ موفق بوده و مخاطبين مي خوننش و از اين طريق با خبرن.
زبان نسل های مختلف همين امروز
● حميدرضا : چه وبلاگ هايی می خونين؟
- امجد: گشت مي زنم. خیلی اوقات بی قصد قبلی... البته وبلاگ های رفقا، سينمائي ها، تئاتري ها، ادبیات و...؛ چند تا وبلاگم هست كه براي زبان ميخونم؛ اونم زبان فارسي، يعني فارسي هاي حيرت انگيز! اصطلاحاتي كه من هيچ جا نمي تونم گير بيارم. گاهي وقتا قلم و كاغذ مي ذارم جلوم و اصطلاحات حیرت انگیز و محشرشونو يادداشت می کنم.
● شيده: فارسي سنگين يا فارسي بچه هايي مثل خودمون؟
- امجد: فارسي سنگين رو كه قراره بلد باشيم! زبان نسل های مختلف همین امروز رو...
● حميدرضا: از اين مبتذل ها به قول معروف!!
● شيده: تيريپ هاي ما!
- امجد: اين اصطلاحات روز رو هيچ جاي ديگه به اين وضوح نمي تونستم پيدا كنم. فرهنگستان زبان که گویا در خواب زمستانیه، محققین و زبان شناس هایی هم که شخصی کار می کنن، در غیاب امکانات و حمایت هایی که باید ازشون بشه و هرگز نمی شه، تا بتونن زبان یک دوره رو دریابن اون دوره اصلاً سپری شده! من که نمایشنامه نویسم به گونه های متنوع و رنگین زبان گفتاری نیاز دارم؛ ولی از کجا باید اینها رو پیدا کنم؟ گوش تیز برای زبان های کوچه و بازار فقط بخشی از راه حله. چون من که با همه اقشار برخورد ندارم. و تازه هیچ برخورد رو در رویی هم به اندازه نوشته های خصوصی آدم ها بی واسطه نیست. نویسنده هایی که (شاید خوشبختانه) به یک تعبیر نویسنده هم نیستن و گاهی خامی های زبان شون بسیار دلنشینه. و چون وبلاگ ها به یک معنا رسمی نیستن، خوشبختانه این بر و بچه های نویسنده هم اصلاً سعی نمی کنن زبان رسمی و بی ریشه و مهمل رسانه ای یا فاضل نمایی های روزنامه ای رو تقلید کنن. به این دلایله که اصطلاحات بعضي وبلاگها رو يادداشت مي كنم.
● شيده: خيلي خوبه.
- امجد: در واقع يه فرهنگنامه براي خودم درست ميكنم.
● شيده: شايدم بعدها چاپش كنين.
- امجد: به این فکر نکرده م. هر نویسنده ای یادداشت هایی داره برای مصارف شخصی؛ که شاید موقع نوشتن به کارش بیاد.
طفلی چرمشير!
● مهناز: ببخشيد كه من اينو ربطش مي دم به "بي شير و شكر"، از اين زبان در اون نمایش هم ستفاده كردين؟
- امجد: نه. "بي شير و شكر" چند سال قبل نوشته شده بود.
● مهناز: آخه اون هم زبانش خيلي امروزي و معاصر بود، خیلی زنده و به روز.
- امجد: خب... در این باره می تونم بگم "بي شير و شكر" از جنبه ای، اصلاً نمایشيه در باره زبان. زبان عنصر مهمی در ساختمان این نمایشه. متني چند زبانه س، که نه فقط زبان های فارسي، افغاني، و ژاپني یا اصطلاحاتي از فرانسه، انگليسي و غيره رو به کار می گیره؛ بلکه روی گويش ها (از لهجه هايي مثل خراساني يا تهراني بگير تا گويش طبقات و قشرها و صنف هاي مختلف جامعه) و حتی قدری زبان جنسیت ها در موقعیت های گوناگون هم بنا می شه. یعنی زبان فقط ابزارش نیست، بخشی از موضوعش هم هست. حتي شخصیت استاد دانشگاه كه پرت و پلاهای زیادی می گه، از جمله در باره زبان هم فرمایشاتی داره...
● مهناز: (با خنده) طفلي "چرم شير"... در متن چند بار اسم اونم می آد...
- امجد: این متن اصلاً به دوستم محمد چرم شير تقديم شده . اگه شخصیت استاده داره راجع به چرم شير هم پرت و پلا می گه، تقصیر من نیست. اين نگاه او و کسانی مانند اوست به چرم شیر و کسانی مانند چرم شیر.
● مهناز: جالبه كه چرم شير و ژان پل سارتر خيلي به موازات هم مطرح مي شن.
- امجد: موضوع اصلاً قیاس این دوتا نیست. استاد داره راجع به زبان، تنهايي، انسان و اين حرفا قلمبه مي پرونه، شاگردش هم حواسش هزار جای دیگه س و هیچ کدوم هم زبون اون یکی رو نمی فهمه. قضیه زبان، مسئله آدماي اين قصه هم هست.
● صنم: حالا كه تأثير و بلاگ رو ديدين نمي خواين سايت رو جدي بگيرين؟
- امجد: سایت جدی هست؛ این منم که فرصت هام خیلی محدوده. و ضمناً دانش فنی این کارو هم ندارم. یادتون نره که من هنوزم رانندگی بلد نیستم!
● مهناز: جدي مي گين؟ عجيبه برام.
● شيده: منم بلد نيستم. اينم بلد نيست (اشاره به حميدرضا)
- امجد: خب تا اينجا اسم سه نفر از فهرست كساني كه ممكنه يه روز شما رو با ماشين زير كنند خط می خوره .
(خنده همه)
من و محمد چرم شیر و محمد رحمانیان یک مکتب رو پایه گذاشتیم: مکتب نمایشنامه نویسانی که رانندگی بلد نیستن!
(خنده همه)
● صنم: خب در مورد سایت كساني هستن كه كمك تون كنن.
● مهناز: آخه وقتي وبلاگ تا اينجا پيش رفته حيفه وقفه پيش بياد.
بازيگر، فيلمساز، ويراستار
● شيده: بهتره از بحث فني بيايم بيرون و يه خرده وارد زندگي خصوصي تون بشيم.
● حميدرضا: قبل از اين، يه مطلب دیگه بگم... شما توی سينما هم دو تا فيلم بازي كردين : "مسافران" و "گاهي به آسمان نگاه كن" كه خيلي دوستش دارم .
● مهناز: چي شد كه اين فيلم اخير رو بازي كرديد؟
● شيده: همون كه از رمان "مرشد و مار گريتا" اقتباس شده؟
- امجد: بله. من كارم بازيگري نيست. هر كدوم از اين دو مورد زمانی پيش اومدن و هرکدوم هم برام با تجربه ای شخصی همراه بود و برای همین پذیرفتم. فيلم "مسافران" اصلاً فرق مي كرد. آقاي بيضائي يك سال قبل از ساخته شدن فيلم به من گفتن "در فیلمنامه ای که مشغول نوشتنش هستم، دارم نقشي هم براي تو مي نويسم." برام فرصت خوبي بود كه کنارشون باشم و بياموزم. چه بازی و چه هر کار دیگری در اون فیلم ازم می خواستن انجام می دادم. سينما هم موضوع و رشته م بود و دوست داشتم و...؛ بعدش برای خيلي فيلم هاي ديگه دعوت شدم اما من اصلاً كارم اين نبود و علاقه اي به دنبال كردن بازیگری به عنوان حرفه نداشتم. "گاهي به آسمان نگاه كن" زماني ساخته شد كه من قرار بود فيلمي بسازم و در اون لحظه خاص، بازيگراني كه مد نظرم بودند (به دليل اينكه فيلم خاصی بود و حتماً بازيگراني با توانايي هاي بياني قوی و با تجربه خوب تئاتري می خواست) سر كارهاي ديگه اي بودند. كوشيدم كه جمعشون كنم ولي نمي شد. سه ماه در تدارك كار بوديم كه بيخودي مشكل پيش مي اومد و نمی شد. فكر كرديم فيلم رو بذاريم يك فصل بعد؛ بعد از جشنواره فجر.
● مهناز: الان قصد ساختنش رو داريد؟
- امجد: اين ماجرا مال تابستان و اوايل پائيز 81 بود، و اواخرش روزهایی بود كه از جمع کردن آدم های مورد نیاز فیلم نااميد شدم. در اتاق بغلی همان دفتر فيلم آقاي تبريزي داشت توليد ميشد. به محض اينكه فيلم من خوابيد، اونا دنبال بازيگري بودن و گفتن حالا كه تو آزاد شدي بيا این نقشو بازی کن. برخلاف مواقع ديگه كه نمی پذیرفتم، این بار ديدم بد هم نيست، چند سالي در محيط حرفه اي اين سالهاي سينما نبودم و مي خواستم ببينم كه حالا در اين محيط چه خبره. بد نبود قبل از شروع فيلم خودم تجربه اي به روز در سينما کسب می کردم. گروه هم اغلب از دوستانم بودند و آقای تبریزی هم آدمی بسیار دوست داشتنیه. بنابراين پذیرفتم و تجربه خوبي هم بود. ولی خود فيلم رو الان دوست ندارم. چون فکر می کنم در نيومده. فیلم در اصل قرار نبود اين باشه. اگر نسخه جشنواره اي رو ديده باشين اصلاً شكل ديگه اي داشت، كه اونو هم دوست نداشتم اما حداقل نقشي كه بازي كردم سر و سامان بهتري داشت. حداقل معلوم بود اين آدم چه مرگشه! معلوم بود چرا مدام به معشوقش جواب منفی می ده. آرمانخواهیش در اون نسخه روشن تر بود. در نسخه نمایش عمومی با حذف این صحنه ها ديگه اصلاً معلوم نیست حرف حساب این آدم چيه.
● شيده : حالا حرفش چی بود؟
- امجد: اين آدم آرمانخواه بود و با انگیزه مبارزه و احساس رسالت و غیره به زندگي پشت کرده بود، تا پایان فیلم که همه این شعارها رو در برابر عشق می باخت. اما در نسخه نهايي، ديگه چيزي براي باختن وجود نداشت و در نتیجه به نظر می رسید فقط داره برای معشوقش ناز مي كنه. به اين دلايل فكر ميكنم اين شخصيت در نسخه اوليه سر و سامان بهتري داشت؛ اما در مجموع و جدا از نقش خودم، به نظرم هر دو نسخه فيلم هايي بودن که حیف شدن و درنيامدن.
● حميدرضا: يه مقدار هم به خود كتاب "مرشد و مارگریتا" برميگرده كه خيلي جزئيات و شخصيت داره.
- امجد: چنين كتابي رو به سينما برگردوندن قصه گويي بهتري لازم داشت.
● حميدرضا: درسته. من خودم در بار دوم خيلي جزئيات بيشتري به چشمم خورد.
● شيده: خب ديگه حالا به غير از تئاتر، شما چه چيز ديگه اي در زندگي دارين؟ چه چيز ديگري در زندگي تون وجود داره؟
- امجد: من مي نويسم.

● حميدرضا: يك انتشاراتي هم داشتيد نه ؟
● مهناز: انتشارات نيلا.
- امجد: با نيلا همكاري ميكنم؛ اما انتشارات مال من نيست، مال همسرمه . من اونجا بيشتر در زمينه "انتخاب كتاب" و "ويرايش" فعال هستم. انتخاب کتاب برای سفارش ترجمه، سفارش دادن آثار يك نويسنده به چند مترجم و اون ها رو ويرايش كردن، همسان كردن و یافتن زباني يكدست براي آثار اون نويسنده ...
● حميدرضا: مديريت كردن پروژه های جمعی...
- امجد: آره. پروژه هاي جمعي رو سامان دادن. حالا انتشار دفتر هاي نيلا رو شروع كرديم كه شايد ديده باشین. سلسله كتاب هایی به اسم "دفترهاي نيلا"، شامل "دفترهاي تئاتر" "دفترهاي شعر" و به زودی "دفترهای ادبيات" ... که اینام پروژه های گروهیه و نياز به ساماندهي داره. اين كاريه كه دوست دارم: توليد کتاب، و اصلاً تولید فرهنگی؛ كتاب، تئاتر، و...
کمی هم زرد!
● شيده : اصلاً ورزش مي كنين ، دوست دارين؟
- امجد: چه فايده که بگم دوست دارم! البته دوست که دارم...
● شيده : دوست دارم بدونم تو ذهنتون چي مي گذره؟ اصلاً جزئي از زندگي تون هست؟
- امجد: يه وقتي ورزش مي كردم. بیشتر کوهنوردی. ورزش های انفرادی و شخصی. هرگز در زندگي فوتبال بازي نكردم، هرگز فوتبال رو تماشا هم نكردم، جز يك بار در فينال جام جهاني آرژانتین سال 1978 ميلادي! اون یک بارم بعدش از بیدار موندن به انتظار مسابقه پشیمون شدم!
● حميدرضا: لابد بازي مسخره اي بوده.
- امجد: نه. فقط من هيچ انگيزه اي براي فوتبال ندارم. البته در كمال تاسف. چون به نظر می رسه باید از این بابت خجالت بکشم، اونم نه از فوتبالیستها و مفسرهای ورزشی، بلکه از محضر روشنفكرها و نويسنده ها ، منتقدها و مترجم ها! چون نصف چيزايي كه این روزها مي نويسن راجع به فوتباله! و من خيلي شرمسارم از اين بابت که فوتبال مطلقا برام جاذبه اي نداره.
● مهناز: اما شما در "بي شير و شكر" به فوتبال هم اشاره ای داشتين.
- امجد: بله، از زبان چند شیفته فوتبال. و یادتون هست که تماشاگرها در این لحظه از خنده منفجر می شدن!
● شيده : تلويزيون نگاه مي كنين؟
- امجد : اصلاً يادم نمي مونه که این پدیده هم وجود داره. اصلاً نه فرصت می کنم، نه یادم می مونه و نه لذتی می برم که راديو گوش كنم یا تلويزيون نگاه كنم.
● مهناز: شما که گوينده راديو بودين!
- امجد: همین خودش (حداقل در همون لحظات اجرای برنامه زنده) بهترین شاهده که نمی تونستم شنونده هم باشم! گناهي هم در اين مورد ندارم، از سر تفرعن و روشنفكري هم نيست. فقط اصلاً يادم نمي مونه كه توی خونه تلويزيون یا رادیو هم هست. گاهي بهم مي گن امشب فلان فيلم پخش مي شه، فیلمی که تصادفاً خیلی هم خيلي دوست دارم ببينم. اما وقتی مي آم خونه يادم مي ره تلویزیونو روشن کنم.
● شيده: چه كاري تو خانه انجام مي دین غير از نوشتن؟
- امجد: ويرايش.
● شيده: اصلاً قلم و كتاب رو بذارين كنار.
- امجد: خوندن هم؟!
● شيده : بله.
- امجد: فيلم ديدن و موسيقي گوش كردن رو دوست دارم و مي کوشم از دست ندم، هر موقع كه فرصت پيدا كنم . منتها راديو نمي تونم گوش كنم چون نمي تونم انتخاب كنم چي گوش كنم، در حالي كه موسيقي ای رو که گوش می کنم خودم انتخاب می كنم. تلويزيون یا ماهواره هم همين طور. اما در ويدئو، مي تونم انتخاب كنم.
راجر واترز يا ديويد گيلمور؟ !
● شيده: موسقي انتخابي تون چي هست؟
- امجد: نسل جديد، مثلاً دانشجوهام ، معتقدن كه من در مورد موسيقي خيلي آدم دمده و املي هستم. به هر حال موسيقي راك به اين طرف اصلاً هيچ جاذبه اي برام نداره، هيچ. يعني اغلب شونو اصلاً نمي تونم تحمل كنم.
● شيده: راك دوست ندارين؟
حميدرضا: يعني اون سئوال هميشگي مون رو نپرسيم؟
- امجد: پنيك فلويد؟ متاسفانه اونم مطلقاً دوست ندارم.
● شيده: چي؟!!پينك فلويد دوست ندارين؟!!
- امجد: مطلقا.
● شيده: آقاي امجد ــ مصاحبهمون تموم شد!!!
●حميدرضا: پس نمي تونيم بپرسيم راجر واترز يا ديويد گيلمور؟
- امجد: اصلاً نمي دونم اينا كي ان! با همدیگه فرق هم دارن؟
● شيده : شما چطور مي تونين اين حرف رو بزنين؟!!
- امجد: از ديويد گيلمور اين اواخر يه DVD ديدم كه از دوران جواني تا پيري شو نشون می داد. مایه تصوير آدمی در گذر زمان توی اون نوار برام جذاب بود، ولی خود موسيقي ش اون نوع موسيقي نيست كه ازش لذت ببرم. زبونش رو نمي فهمم.
● شيده: عجيبه !
● مهناز: موسيقي چي گوش مي دين؟
- امجد: خيلي دايره تنگ و بسته اي نيست. از كلاسيك بگير تا خیلی از امروزی ها. در كلاسيك ها، دوره باروك رو خيلي دوست دارم. براي همينا بهم مي گن امل، گناهي ندارم. چه كنم؟ من موسيقي باروك دوست دارم. باخ، هندل، و ...؛ تقصیر خودم چیه که آداجیو ی آلبینونی سرمستم می کنه ولی مثلاً موسیقی هوی متال بدجوری حوصله مو سر می بره؟
● شيده: از موسيقي غرب بياييم بيرون، ايراني چي؟
- امجد: موسيقي سنتي ايراني خيلي دوست دارم. می شه از شجریان لذت نبرد؟ من که می برم.
● شيده: موسيقي پاپ چی؟
امجد: پاپ فرنگي ... چند تایی رو گوش ميكنم. برای آرامش و فراغت گاهی فوق العاده ن. دميس روسس رو دوست دارم . خوليو ايگلسياس رو دوست دارم...
● شيده: پسرش چی؟ معمولاً آقایون از پسر خوليو خيلي بدشون مي آد. آقايون چندان علاقه اي بهش ندارن.
● حميدرضا: واقعاً نفرت انگيزه!
- امجد: ولي خانمها دوست دارن؟!
● شيده: آره. معمولاً اينطوريه.
● حميدرضا: نمي دونم اين چه سليقه اي يه كه دارن!
● شيده: مثل محمدرضا گلزار.
- امجد: نمی دونم. من اگه خانم هم بودم باز خولیو رو به پسرش ترجیح می دادم!
● مهناز: موسيقي هاي خیلی خوبي براي "بي شير و شكر" انتخاب كرده بودين.
- امجد: انتخابی بود از موسيقي ملل مختلف. من ديوونه ی موسیقی ملل هستم. بخصوص موسیقی بومی و بدوی شون. همونقدر كه مردم شناسي در زبان، افسانه های ملل، آیین های بومی و... برام جذابه.
● مهناز: اون قطعات موسيقي رو از كجا پيدا كرده بودين؟ برام جذاب بود اون تنوع و اصالتش .
- امجد: مردم شناسي رو در حوزه ادبيات، نمایش، فرهنگ عامه، زبان، اساطير، و موسيقي بومي همه ملل دوست دارم، و اون چيزي رو كه شبيه موسيقي همسان ساز پاپ و راك اين سالها نباشه. اين كه قرار باشه همه دنيا اعم از چيني و ژاپني و هندي و ایتالیایی و آمريكايي يا اسكيمو و آلماني همه يك جور بشن و سلیقه یا ذائقه واحدی پیدا کنن هیچ مورد علاقه م نیست. شاید برای همین رنگ و بوی بومی امریکای لاتین یا یونانه که خولیو ایگلسیاس و دمیس روسس برام جذابن. به هر حال موسيقي بومی خيلي مجذوبم مي كنه. خیلی اوقات موسیقی بومی ملل رو گوش می کنم.
فرار از مثل همه بودن...
● شيده: كار حرفه اي در زندگي شخصي تون تأثير مي گذاره؟
- امجد: نمي دونم كه اصلاً زندگی شخصی ای جدا از کارهام دارم يا نه...
● شيده: بعنوان مثال اون زماني كه ممنوع الكار شده بودين؟ در زندگي شخصي تون و روابط تون با همسر يا خانواده؟
- امجد: نمي دونم اينا خوبه يا نه، فقط مي تونم بگم شوهر خوبي به معنای متعارف نيستم. همسرم خيلي بايد منو تحمل كنه، براي اينكه خيلي اوقات طفلك داره با من راجع به چيزي حرف ميزنه و من همزمان دارم هفت تا نمايشنامه رو در ذهنم پيش مي برم و اصلاً انگار اونجا نيستم! بخت من بوده همسری داشته باشم که باهام همراهه. ولی درست به دليل همين روحیه نمي تونم یا نمی خوام روابط اجتماعی گسترده ای داشته باشم. روحیه روابط عمومی ندارم. نمی تونم كارمند باشم. عضو هيئت علمي هيچ كدوم از دانشگاه هايي كه در اونها تدريس ميكنم هم نیستم. همه شون فرم استخدام به من داده اند اما من نميتونم بپذيرم يه جا بمونم و كارمندش باشم. می شه اسم شو گذاشت يه جور فرديت، یه جور لج باز بودن، یا دنیای شخصی، كه نمي خوام از دستش بدم.
● شيده: سه ماه آموزشي خدمت رو که برين درست مي شه.
- امجد: یکی از دلایلی که هرگز دلم نخواسته برم خدمت همینه. می ترسیدم خدمت منو آدم کنه! خلوت شخصی و فردي مو نمي خوام از دست بدم. بدون اون خلوت شخصي نمي فهمم ديگه اصلاً به چه درد مي خورم؟ بدون اون هيچ توليدي نخواهم داشت. اصلاً نمي تونم تصور كنم يكي باشم در اون استاديوم 100 هزار نفري كه قراره همه با هم بشينن، همه با هم از جا بپرن، داد بزنن یا همه با هم هورا بكشن. نمي تونم چیزی رو به خاطر این که دیگران هم دوست دارن دوست داشته باشم، یا كاري رو چون همه مي كنن من هم انجام بدم. برام مقدور نيست. راستش اينه كه اگه مي بينين اين سال ها تلخ مي نويسم يا بعضی نمایش هام، مثل "زائر"، اين اندازه تلخه، عكسالعمل هايي درونیه به این احساس كه ميبینم فرديتم در اين سالها بيشتر مورد هجومه. نه فرد من، بلکه فرديت يكايك ما و شايد همه. موضوع اينه كه در جهان و جامعه اي هستيم كه فرديتي براي شخص باقي
نمي ذاره. شايدم این احساس در من به خاطر این باشه که تو سن و سالي هستم كه كم كم بايد جوابگوي خانواده م باشم و نبايد خودم رو بچه به حساب بيارم. باید به توقعات زندگی متعارف جواب بدم، و این سخته.
● شيده: فرزندي دارين؟
- امجد: نه. همسر خوبی دارم كه خيلي تحملم می كنه، ديوانگي ها و گرایش طبیعیم به خلوت و فرديت رو، فرارم از مثل همه بودن رو... واقعاً پز يا ادای روشنفکرانه نیست؛ اصلاً لذتی نمي برم يا حتي به شدت اذيت مي شم از این كه هر روز سر ساعتي برم سر كار و سر ساعتي هم خونه باشم... سوالتون چي بود؟
حرفه: زندگی
● شيده: تأثير زندگي كاري و حرفه اي تون بر زندگي شخصي.
- امجد: خوشبختانه نوشته هاي ما كه صنار خريدار نداره! ماها براي درآمد يا به عنوان حرفه نیست که مينويسيم. من همه عمرم نوشتن رو دوست داشته م و حتي وقتي داشته م برای اجرایی می نوشته م، برای خودم حتی لحظه ای غيرشخصي نبوده. یعنی کار و زندگی شخصیم اصلاً جدایی پذیر نيست. و شاید برای همینه که سدها و موانع کار، گاهی افسردگی شخصی شدیدی هم برام به دنبال داره. من حرفه ام رو زندگي ميكنم. همسرم هم همين طوره. ما از يه جايي تصميم گرفتيم براي اينكه خونه و زندگي ای هم وجود داشته باشه كامپيوترهامونو از خونه ببريم و بذاريم توی دفتر انتشارات. چون قبلش شبها هم تا صبح داشتيم توی خونه روی كتاب ها کار مي كرديم؛ ويرايش، آماده سازی، صفحهبندي، طراحي و... بعد متوجه شديم ميشه كمي هم استراحت كرد، حتی می شه گاهی شبها خوابید! حالا از خونه به عنوان هتل استفاده می کنیم! شبها هردو دیروقت برمی گردیم برای خواب؛ و صبح ها دوباره می زنیم بیرون پی کارهایی که دوست داریم. كارهايي كه ميكنیم در این روزگار، خوشبختانه يا متأسفانه، به لحاظ بازده مالي اصلاً مطرح نیست! نوشتن ، تئاتر، انتشارات …
● شيده: ويرايش و اينها چي؟
- امجد: كتاب هايي رو ويرايش مي كنم كه خودم سفارش مي دم. کتاب هایی که دوست شون داریم و خودمون منتشر ميكنيم. بازار نشر بدترين سال هاش رو مي گذرونه و اميدي به بازگشت مالي كتابها در حوزه ای که ما داريم تجربه ميكنيم نيست. من و همسرم هزار تا كار ديگه ميكنيم تا بتونیم به انتشارات تزريق كنيم و كتابهايي رو كه (حداقل از جنبه ای) دوست داريم دربياريم. اصلاً هم به حوزه کتاب های عامه پسند پرفروش، از قبیل روانشناسی کاربردی، آشپزی و زیبایی و گلکاری نزدیک نمی شیم.
● شيده: زندگيتون از چه راهي تامين مي شه؟
- امجد: هزار تا كار، براي سينما، براي تئاتر. همسرم گرافيسته، من تدريس می کنم و... راستش همه كار ميكنم؛ گاهی گويندگي راديو، گاهی تدریس، زمانی برای تلویزیون مجموعه مي ساختم، گاهی بازي ميكنم، پژوهش می کنم، یا گهگاه چیزکی ترجمه ميكنم. طاقت نمي آرم مدام مشغول يك كار باشم. در حالي كه همه اينا برام كاره و تنوعش رو هم دوست دارم. همین رو که این کارها مشتري انبوه نداره دوست دارم. هيچ كدوم از کتاب های ما ربطي به اين كه پدر يك دقيقه اي باشيم، افسردگي خلاق یا گل آرايي غیرخلاق و … نداره. مثلاً شيفته آثار ناباكوف هستم و اصلاً ناباكوف مگه چقدر خواننده داره؟ كليات آثار ناباكوف، یا بهترین های ادبیات ژاپن یا آثار فلان نمایشنامه نویس رو سفارش می ديم و به مرور منتشر ميكنيم. دوست داریم و ضمناً مي دونیم كه سرگرمي گرونيه. قرار هم نيست حداقل به اين زودي ها بازگشت مالي داشته باشه. تا حد امکان كارهايي می کنیم که دوست داريم. زياد هم به درآمدش فكر نمي كنيم؛ به سرپا موندنش فکر می کنیم.
● شيده : پس اين طرز درست زندگي كردنه؟
- امجد: اصلاً نمي دونم درسته يا غلط. اهمیتی هم نداره. این زندگی ایه که دوست داریم.