«عقده اديپ يک شيزوفرنيک!»
«عقده اديپ يک شيزوفرنيک!»

SPIDER
Starring Ralph Fiennes, Gabriel Byrne, Lynn Redgrave, Miranda Richardson, Philip Craig
Directed by David Cronenberg
Produced by David Cronenberg, Catherine Bailey, Samuel Hadida
Written by Patrick McGrath
Distributor: Sony Pictures Classics
واقعا فهميدن اينکه چه چيزی باعث شد که نه تنها تا آخر اين فيلم را نگاه کنم بلکه بعد احساس رضايت هم بکنم اصلا برای خود من هم آسان نيست. اين اولين فيلمی بود که از ديويد کرونن برگ ديدم و فکر کنم حالا بايد بقيه فيلم هايش را هم ببينم تا بتوانم بفهمم آيا بقيهء مرد های فيلم هايش هم به اندازهء اين شخصيت فيلمش اديپی هستند يا خير. معمولا اينچنين درگيری های ذهنی که در يک فيلم اينچنين تم غالب را دربرمی گيرند نشان دهندهء دغدغهء اصلی خود فيلمساز هم هستند.

فيلم به طرز دردناکی بدون مکالمات مفهوم و قابل درک پيش می رود و گاهی دلتان می خواهد رآلف فينس را بگيريد و انقدر تکانش بدهيد تا از اين حالت وحشتناک ترديد و بلاتکليفی بيرون بيآيد و اقلا يک جملهء درست حسابی به جای اين بريده بريده های نامفهوم از دهانش بيرون بيآيد بلکه بفهميم چه مرگش است!!

يک ساعت اول فيلم احساس می کنيد که زمان متوقف شده و شما را مجبور کرده اند به يک آسايشگاه بيماران روانی برويد و مدت زمان خاصی، که به نظر نزديک به ابديت است، به درماندگيشان در تلاش مذبوحانه اشان برای ايجاد ارتباط با خودشان و ديگران بنگريد. دردناک است، نه؟

ديوانه ای می بينيم که آخرين شخصیست که از قطار پياده می شود و پس از مدت زمان قابل ملاحظه ای جان کندن بالاخره جورابی از داخل زير شلواريش درمیآورد و به آدرسی که دارد می رود. بعدها در طول فيلم می بينيم که وسايل مهم اين شخص همگی در زيرشلواريش نگهداری می شوند (جای فرويد خدا بيامرز خالی!). تازه بعد از يک ساعت، اگر باهوش باشيد و تا حالا پای تلويزيون جان نداده باشيد، متوجه می شويد که اسپايدر بيمار روانیی است که به تازگی از آسايشگاه مرخص شده و قرار است مدت زمانی را در اين خانه ای که مختص بيماران تازه مرخص شده قبل از پيوستن به جامعه است، بگذراند.

گاهی همراه با اسپايدر به گذشته اش می رويم و کم کم مي فهميم که اسپايدر اسميست که مادرش با بازی جالب ميراندا ريچاردسن از کودکی بر او گذاشته و می بينيم که چطور اسپايدر کوچک به دامان مادر آويزان است و تا چه حد به علت پرستيدن مادر از پدر به علت نزديکيش به مادر متنفر است. داستان را با اسپايدر پيش می بريم و ناغافل شاهد قتل مادرش به دست پدر به نحو غيرمعقولانه ای هستيم. هنوز شوک اين يکی برطرف نشده که شاهد حضور روسپی در خانه به عنوان مادر جديد و فاسق پدر دوباره با بازی ميراندا ريچاردسن هستيم.

مشخص است که از اينجا به بعد اسپايدر که شاهد قتل مادر بوده شروع به ناسازگاری با اين نامادری و پدرش می کند. در صحنه ای پدرش را قاتل مي خواند و از خانه فرار می کند و به محل قتل می رود. آنجا پدرش به عنوان يک قاتل، آن قاتلی که اسپايدر به ما نشان داده، بسيار منطقی برخورد می کند و بسيار از اتهامات پسرک مبهوت است و همه چيز را انکار می کند و آنها با هم به خانه برمی گردند در حالی که پسرک هنوز هم به حرف خود ايمان دارد.

تازه اينجاست که حواستان جمع می شود که تا الآن دنبال يک بيمار روانی در ذهن بيمارش سرگردان بوده ايد و چيزهايی که او به شما نشان داده به هيچ وجه قابل اطمينان نيستند! از نوشته های هذيان گونهء اين شيزوفرنيک هم مطمئنا چيزی دستگيرتان نمی شود. در پايان که مشخص می شود در واقع ماجرا از چه قرار بوده برای چند لحظه به صفحه تلويزيون خيره می شويد و بعد می رويد پي کار و زندگيتان!

اصلا نمی توانم توصيه کنم که حتما فيلم را ببينيد، نگرانم که در ميانهء فيلم مثل من از بازی زيبا و استثنایی رآلف فينس در نقشی که واقعا کار هر کسی نيست و بازی قوی ميراندا ريچاردسن در سه نقش لذت نبريد و بزنيد بلایی سر وسايل صوتي تصويری خود بيآوريد و بعد از من خسارت بخواهيد!! ولی اگر احساس می کنيد که حوصله اتان از پرحرفی های به دقت تنظيم شدهء و زيادی مفهوم هاليووی سر رفته و می خواهيد يک فيلم جنايی پر از نکته های روانشناسانه ببينيد...
شيده بهمن يار








