ANTWONE FISHER
Starring Denzel Washington, Derek Luke, Joy Bryant, Salli Richardson, Earl Billings
Directed Denzel Washington
Written by Antwone Fisher
Company 20th Century Fox

آنتوان فيشر به کارگردانی دنزل واشنگتن فيلمی است در مورد مرد جوان سياه پوستی که بسيار عصبانیست. داستان فيلم واقعی است و بر اساس زندگی آنتوان فيشر محافظ شرکت سونی ساخته شده است. ديدن فيلمی به کارگردانی واشنگتن که بازيگر مورد علاقه ام است بسيار خوشايند بود. نمی توان گفت که فيلم شاهکار است اما مطمئنا فيلم جالب و ارزشمنديست.

سياه پوستان در طول تاريخ مورد ظلم بسياری قرار گرفته اند و متاسفانه اين حقيقتیست غيرقابل انکار. هنوز هم رگه هايی از آن نفرت تاريخی جای جای اين زمين گرد و مرموز ما ديده می شود. به شخصه هيچگاه درک نکرده ام که چطور می شود انسانی را تنها به علت رنگ پوست آزار داد و يا حتی به قتل رساند. شايد اگر من هم در خانواده ای نژادپرست تربيت شده بودم هم اکنون می توانستم به راحتی به سياهان بتازم و بدون هيچ دليل منطقی از آنان بيزار باشم.

عکس العمل طبيعی هر موجود زنده ای در برابر نفرت و ظلم، دفاع و گاهی مقابله به مثل است. اگر فرصت، توانایی و جراتش را در يک برهه زمانی نداشته باشد گاه ديگری قطعا خشم و سرخوردگی خود را به انواع و انحاء مختلف بيرون خواهد ريخت و زهر تلخ انتقام و خشمش کام همگی را تلخ خواهد کرد.

اين اشتباهات تاريخی که مدام تکرار می شوند گريزناپذير می نمايند؛ اي کاش اين جمله پيشين سراپا اشتباه باشد. ای کاش آنتوان فيشر های جوانی نباشند که در زندان به دنيا بيآيند و مادرانی نباشند که فرزندان خود را به دست غريبگان بسپارند. ای کاش آنان که مسئوليت کودکی را عهده دار می شوند واقعا متعهد باشند. ای کاش روح کودکان با دشنه عقده های سرکوفته آدم بزرگان تکه تکه نمی شد. ای کاش سياه بودن پوست يک انسان انقدر مهم نبود. ای کاش سياهان انقدر لبريز از نفرت نبودند. ای کاش برای هر جوان خشمگين و ناآرامی، مشاوری صبور و مهربان وجود داشت بلکه کمی از اين ای کاش ها کم می شد.

ديدن پايانی خوش برای داستانی تلخ يک اجبار است. به جمله پيشين دو عبارت «به نظر من» و «در هنر» را بيافزاييد. درست است که گاهی پايان های ابلهانه هاليوودی و ديگر صنعتگران سينمایی، همه را از دست پايان خوش عاصی کرده اما به نظر من نبايد فراموش کنيم که با نمايش طرفيم و نه خود واقعيت. اگر در واقعيت انقدر شانس نداريم که هميشه پايانی خوش به ارمغان بيآوريم اقلا وقتی ما قدرت تصميم گيری داريم تمام مدت به دنبال شوکه کردن و آزردن روح مخاطب نباشيم بلکه کمی بيشتر سعی کنيم و با پايانی معقول و نه لزوما به طرز آزاردهنده ای تکاندهنده دنبال تاثيرگزاری بيشتر باشيم.

در نقد هایی که از آنتوان فيشر خواندم به پايان خوشش و سراپا سياه پوست بودن فيلم توپيده بودند. دقيقا متوجه نمی شوم چطور داستانی در مورد پسری سياه پوست بزرگ شده در خانواده ای سياه پوست در يک محله سياه پوست را می شود طور ديگری بازگو کرد! مگر در فيلمی که در مورد انسانی سفيدپوست است هم حتما آيه منزل شده که سياه پوستی هم حضور داشته باشد وگرنه فيلم نژادپرستانه است؟! پايان خوش هم خب حقيقت زندگی اين شخص بوده، آيا به خاطر هيجان انگيزتر کردن فيلم بايد آن را حتما شوک آور به پايان برسانيم؟؟

در کل فيلم کمی در قسمت پروراندن شخصيت ها مشکل دارد که بعضی کاملا باز نشده و کار نشده باقی می مانند؛ مانند همسر روانپزشک، مادر آنتوان، دوست دختر آنتوان و ... اينکه گفته می شود حالا به تلافی گذشته هر آشغالی هم که سياه پوستان بسازند مورد تشويق و تحسين بی مورد قرار می گيرد و علت اسکار گرفتن سياه پوستان هم در اين سال های اخير همين بوده به نظر دليل کافی و منطقی برای کوبيدن آثار خوب هنرمندان نمی رسد، اينطور فکر نمی کنيد؟