
داگويل فيلم عجيبیست، اولين قسمت از سهگانه فونتريه درباره امريکا از يک مقدمه و 9 بخش تشکيل شده، در مقدمه با دهکده کوچک و پرت افتادهای به نام داگويل (Dogville) آشنا میشويم که ساکنانش روزگار بی فراز و نشيب و يکنواختی را میگذارنند. در بخش اول زنی بهنام گريس (نيکول کيدمن) که از دست چند گنگستر فرار میکند وارد شهر میشود و با جوانی بهنام تام (پل بتانی) برخورد میکند که به او پناه میدهد، پس از مخفی شدن گريس گنگسترها به تام میگويند که اگر زنی با مشخصات گريس را ديد آنها را خبر کند و جايزه بگيرد. در سالن شهر برای ماندن گريس بحث میشود و تام از مردم شهر میخواهد تا دو هفته به گريس مهلت دهند و پس از پايان مهلت درباره ماندن يا رفتن او رایگيری کنند.
در بخش دوم گريس سعی میکند با کمک به مردم دهکده و جلب اعتماد آنها راهی برای ماندن خود جستجو کند اما جامعه کوچک داگويل براحتی او را در خود نمیپذيرد. در بخشهای سوم و چهارم به مرور اعتماد مردم به گريس بيشتر میشود و او وارد جمع آنها میشود تا جايی که در پنجمين بخش فيلم که جشنی برای چهارم ژوئيه (روز استقلال امريکا) برپا شده، مرد کوری که در داگويل زندگی میکند به گريس میگويد که او داگويل را مکان بهتری برای زندگی کرده است.
اما از فصل ششم ناگهان ورق برمیگردد و عنوان "داگويل دندانهايش را نمايان میکند" نشان میدهد که سرنوشت تاريکی در انتظار گريس است. در ابتدا پسرکی که گريس به او درس میدهد در برابر او میايستد و دفتر مشقش را پاره میکند و در پاسخ گريس که علت اين عمل را جويا شده، میگويد که میخواهم بد باشم. بعد از اين صحنه پدر پسرک وارد خانه میشود و به گريس تجاوز میکند. در قسمت هفتم گريس سعی میکند با کمک تام – که حالا دلباخته اوست – از داگويل بگريزد، او در پشت کاميونی که سيبها را به شهر میبرد پنهان میشود تا از داگويل فرار کند اما در پايان پس از آنکه راننده نيز از او سوءاستفاده جنسی میکند، گريس را به داگويل برمیگرداند. در پايان اين بخش مردم دهکده به دست و پای گريس غل و زنجير میزنند تا او نتواند از آنجا فرار کند. در قسمت هشتم علاوه بر اينکه گريس مورد استثمار قرار میگيرد و تمامی کارهای اهالی بر عهده او میافتد، تمامی مردان داگويل نيز به او تجاوز میکنند و او را مورد کامجويی قرار میدهند. تام نيز چهره واقعی خود را عريان میکند و همچون ديگران از گريس سوءاستفاده می کند. در آخر اين فصل مردم تصميم می گيرند تا گريس را تحويل گنگسترها بدهند و جايزهاش را بين خود تقسيم کنند.
بخش نهم و آخر فيلم همچون فيلمهای گنگستری با ورود تعقيبکنندگان گريس آغاز میشود و مردم محل زندگی او را به گنگسترها نشان میدهند. راز گريس آشکار میشود و ما پی میبريم که سردسته گنگسترها پدر اوست و گريس برای رسيدن به استقلال و فرار کردن از قدرت پدر، قصد داشته مدتی را در انزوا زندگی کند. حالا نوبت انتقام گريس از داگويل است، به دستور او گنگسترها شهر را به آتش میکشند و مردم آنرا میکشند و تنها سگی را زنده میگذارند که در اولين بخش فيلم گريس از فرط گرسنگی استخوانش را دزديده بود...
داگويل بهواقع فيلم عجيبی است، کاملا حالت تئاتری دارد و کل فيلم با روايت راوی همراه است. در نمای آغازين که از بالای صحنه گرفته شده، میبينيم که خبری از در و ديوار نيست و تنها خطوط سفيدرنگی بر کف صحنه خانهها را از هم جدا میکند و بازيگران بههنگام ورود و خروج تنها ادای در بازکردن را درمیآورند.
لارس فونتريه که از بنيانگذاران دگماست بدون تواجه به قواعد اين مکتب، اولين قسمت از سهگانهاش درباره امريکا را (با نام کلی "سرزمين فرصتهای طلايی") ساخت و در جشنواره کن سال گذشته شرکت داد. فيلم پر است از نشانههای زندگی امريکايی، از ورود يک غريبه به شهر (همچون فيلمهای وسترن) تا جشن چهارم ژوئيه يا بهرهکشی از مهاجرانی که به امريکا آمدند و آنجا را آباد کردند و يا حتی کتاب "تام ساير" که در دست يکی از شخصيتهای فيلم ديده میشود. "داگويل" با اين نشانهها و داستان تلخ و گزندهاش زندگی امريکايی را به نقد میکشد و حتی در سطحی بالاتر به نقد زندگی انسان معاصر میپردازد و به فيلمی درباره نيکی و پليدی بدل میشود.
