روایت داستان فیلم را از زبان دختری بیست و سه ساله می‌شنویم که حتی بیست و سه ساله هم به نظر نمی‌رسد. دختر جوانی را می‌بینیم که سعی دارد تمام آنچه را تاکنون احساس نکرده و مورد توجه قرار نداده، کشف کند. این داستان ممکن است به نظر تکراری برسد، به خصوص اگر بدانید که اینها همه به این دلیل است که او زمان بسیار کوتاهی برای این کشفیات دارد و در حال مرگ است. مطمئنم که الآن با خود می‌گویید عجب داستانِ تکراری‌ای.

بله داستان تکراری است؛ اما پرداختش نو است. تهیه کردن لیستی از کارهایی که می‌خواهید قبل از مردن‌تان انجام دهید آن هم بدون آنکه حتی یک نفر بویی از قضیه ببرد، باید کار جالبی باشد و هر کسی چنین امتیازی ندارد. عاشق مردی دیگر شدن و خیانت به همسرتان که خیلی دوستش دارید بدون اینکه احساس کنید که در حال خیانت هستید و هر دو را بسیار دوست داشتن تا لحظهء مرگ، و این همه را جزو لیست‌تان گنجاندن زیرا تابه‌حال با مرد دیگری نبوده‌اید برای من که ایده‌ای نو به نظر می‌رسد، شما را نمی‌دانم.

بازی سارا پولی در نقش دختر جوانی که در نوجوانی ناگهان بزرگ شده و حال هم در جوانی باید بمیرد، کاری بسیار سخت بوده اگر می خواستند که کلیشه‌ای از آب درنیآید؛ و سارا پولی به خوبی از پسش برآمده. ظاهری شکننده و محتاج محافظت ولی در عین حال شخصیتی مصمم و قوی که با خونسردی زندگی‌ش را تا به آخرین لحظه و حتی پس از مردنش برنامه‌ریزی کرد. شخصیت خیلی خوب پرداخته شده و همان‌قدری به ما معرفی داده می‌شود که احتیاج داریم ببینیم، نه بیشتر و نه کمتر. نه از صحنه‌های رقت‌انگیز و رمانتیک خبری هست و نه تلاشِ فراوانی برای به گریه انداختن شما. تنها همراهی می‌کنیم شخصیت اول فیلم را و سعی می‌کنیم قضاوتی در مورد انتخاب‌های آخرش نداشته باشیم.