April 10, 2003
worldcinema - shideh

نگاهی به فيلم سولاريس

SOLARIS
Written, directed, photographed and edited by Steven Soderbergh
Based on the novel by Stanislaw Lem
Starring: George Clooney, Natascha McElhone, Jeremy Davies, Viola Davis
Producer: James Cameron
20th Century Fox


وقتي اسم استيون سودربرگ رو مي بينم انتظار يه فيلمي رو دارم که يا خيلي باهاش حال مي کنم يا برخلاف قانوني که براي خودم از خيلي وقت پيش وضع کردم عمل مي کنم. اون قانون براي مني که خيلي فيلم مي بينم و گاهي هم دقيقا از اشخاصي که ازشون بدم ميآد اينه که حق ندارم هيچ فيلمي رو نصفه کاره بذارم و به علت اينکه اولش برام جالب نيست خاموش کنم و بندازمش کنار. اين قانون گاهي خيلي مفيد بوده چون بعضي فيلم ها هستن که اولشون واقعا طاقت فرساست و بايد صبر داشته باشي که به قسمت هاي خوبش برسي که معمولا تلافي اون سکانس خسته کننده اول رو درميآرن.





متاسفانه براي فيلم هاي سودربرگ نتونستم به قانونم وفادار بمونم. فيلم هايي مثل Full frontal, Traffic رو با خونسردي تمام نصفه ديدم و هيچ وقت هم حاضر نشدم دوباره بشينم سرشون. و يا مثلا فيلم مزخرف Out of sight رو تا آخر تحمل کردم اما بعدا مثل سگ پشيمون شدم! و اما سولاريس...





تا حالا که اينطور به نظر من رسيده که مخاطب فيلم هاي علمي-تخيلي هاليوود معمولا کودکان و نوجوانان هستن! کم اتفاق ميوفته که فيلمي از اين ژانر ببينم که برام واقعا قلقلک دهنده و غير قابل پيش بيني باشه. اما سولاريس فقط يه فيلم علمي-تخيلي نيست. گوشه هاي روان شناسي و عاطفي داره که به دل مي شينه. متاسفانه من نسخه کلاسيک فيلم رو که ساخته آندري تارکوفسکي بوده رو نديدم، اما حتما دنبالش هستم.





بيشتر نقد هايي که خوندم در مورد نسخه اصلي به اين نکته اشاره مي کردن که گرچه شاهکاري بوده از نابغه سينما اما مانند بيشتر کارهاي تارکوفسکي فوق العاده کشدار و کمي خسته کننده بوده. اثر سودربرگ هم گرچه ريتم تندي نداره اما در عوض تاثيرگذاره. بعضي سکانس هاي فيلم خيلي بيشتر از حدي که به نظر منطقي و لازم ميرسه طول ميکشن. مخصوصا اوايل فيلم که بدجوري نامفهوم و گنگه.





ماجراي يه روانشناسه به اسم کلوين با بازي جورج کلوني که خيلي همسرش رو دوست داشته اما بعد متوجه ميشه که زنش بچه شون رو که حامله بوده بدون مشورت با اون رفته سقط کرده چون فکر مي کرده که کلوين بچه نمي خواد! کلوين خيلي عصباني ميشه و زنش رو ترک مي کنه و به التماس هاي اون که ميگه من بدون تو نمي تونم زندگي کنم اينطور جواب ميده که خب زندگي نکن! کلوين ميره و زنش هم از اونجايي که خيلي حرف گوش کن بوده خودکشي مي کنه!!





کلوين همون روز عصر برميگرده چون احساس مي کنه که بيش از حد تند برخورد کرده اما جنازه زنش رو پيدا مي کنه و فيلم از چند سال بعد از اين ماجرا شروع ميشه. تمام اتفاقات گذشته تو برگشت هاي متعددي به گذشته با ما درميون گذاشته ميشن. حالا کلوين براي حل يه مشکل عجيب و ناشناخته به سفينه اي در فضا ميره که دور سياره سولاريس مي چرخه.





توي فيلم سولاريس يک ocean world معرفي ميشه که خب من کوچکترين نظري در مورد اينکه يک دنياي اقيانوسي چيه ندارم! اما اين يکي که تو اين فيلمه يه خاصيت داره که بر طبق روياها و تفکرات افراد آدم هايي که مردن رو ميآره پهلوشون! تو فيلم بهشون مي گفتن بازديدکننده visitor. يه کپي از اون شخص که بر طبق نظريات و شناخت شما ساخته ميشه. يعني اين کپي از اون شخصيت اصلي چيزي نمي دونه بلکه شما هستين که بر طبق خاطرات و ايده هاتون شکلش مي دين.

نظريهء جالبي بود. حالا مشکل اينجاست که با اينکه آدم مي دونه که اين فقط يه کپيه و خود اون شخص نيست اما بازم بهش دل مي بنده. واقعا نميشه دل نبست. يه نقد جالب خوندم که مي گفت اين خاصيت ما انسانهاست که اصلا به اون شناختي که از افراد داريم دل مي بنديم و نه خود اونها.





از نظر علمي-تخيلي بودن فيلم خيلي فني، پيچيده و خيره کننده نيست. اما از نقطه نظر عاطفي به نظر من روي مسئله جالبي دست گذاشته. آخر فيلم معلقه. يعني خب به خيلي از سوالاتي که در ذهن تماشاچي شکل مي گيره بي جواب مي مونن. اين هم خوبه هم بد و خب انتخاب کارگردانه که بايد بهش احترام بذاريم.

شیده بهمن یار