April 24, 2003
worldcinema - shideh

و دوباره سردرگمي جنگ

«و دوباره سردرگمي جنگ»





THE QUIET AMERICAN
Starring Michael Caine, Brendan Fraser, Rade Serbedzija, Do Hai Yen
Directed by Phillip Noyce
Based on a novel by Graham Greene
Produced by Sydney Pollack, William Horberg, Staffan Ahrenberg
Written by Christopher Hampton, Robert Schenkkan
Distributor: Miramax




امريکايي آرام. نمي دونم صبح زود و خواب آلوده چه فکري تو کله ام بود که برخلاف هميشه که از بعد از ديدن فيلم Heaven and Earth با خودم به اين نتيجه رسيده بودم که ديگه دز فيلم جنگي خونم، مخصوصا از نوع ويتناميش، زده بالا و ممکنه کار به جاهاي خطرناک بکشه، از تو کيف پر از فيلم اين يکي رو برداشتم. کاملا مشخصه که فيلم جنگيه و وقتي خواب از سرم پريد هي سي دي رو اينور اونور کردم و هر چي سعي مي کردم دليل خريتم رو بفهمم متاسفانه خيلي موفق نبودم. فقط به اين نتيجه رسيدم که چون در کل هم از بازي مايکل کين و هم برندن فريزر خيلي خوشم ميآد حتما اغفال شده بودم!





بالاخره خودم رو راضي کردم و نشستم که ببينمش. فوق العاده منفي بودم نسبت بهش و همش منتظر يه بهانه بودم که خاموشش کنم و برم پي کارم. فيلم آروم شروع شد، با تک گويي روايي مايکل کين درمورد سايگون در ويتنام روي تصاويري از بندر در غروب. به قدري تصاوير و جملات زيبا بودن و اين مرد به حدي اين جملات رو با يک خستگي و در عين حال عقلانيت مسخ کننده اي مي گفت که ميخ شدم به تختم و حالا اصلا پشيمون نيستم که ۲ ساعت وقت گذاشتم و اين شاهکار رو ديدم.





کتاب رو گراهام گرين که خودش يک مامور امنيتي بوده، در سال ۱۹۵۵ نوشته. سال ۱۹۵۸ ژوزف منکيويکز از روي کتاب فيلمي ساخت که داستان رو به نفع سازمان سيا تحريف کرده بود،‌ به حدي که خود گرين هم عصباني شده بوده. و حالا فيليپ نويس، کارگردان استراليايي که بيشتر کارهاي مستقل کرده دوباره به سراغ اين اثر رفته و اين بار طوري کار کرده که تحسين همه رو برانگيخته. نمايش فيلم حدودا يک سال به تعويق افتاد. علتش هم حادثه ۱۱ سپتامبر بود که خب قاعدتا در اون زمان مردم امريکا در اوج خود-معصوم-قرباني-پنداري همچين خوششون نميومده که يه فيلمي بيآد و بگه امريکا هم تو کشورهاي ديگه تحت لواي کمک به ترويج آزادي از سلطه استعمار دخالت هاي تروريستي مي کنه!





داستان از ۱۳۵۳ در سايگون شروع ميشه،‌ زماني که هنوز امريکا با حضور سربازانش مستقيما وارد جهنم نشده بود. در اون زمان جنگ بين فرانسوي ها و کمونيستهاي ويتنامي بود. ما داستان رو از زبان توماس فاولر، خبرنگار لندن تايمز، ميشنويم که براي گزارش وضعيت جنگ در ويتنام زندگي مي کنه اما ديگه حال و حوصله آنچناني نداره و بيشتر سرش به فونگ معشوقهء زيباي ويتناميش و ترياک گرمه و هرازگاهي گزارشي دورادور براي دفتر لندن مي فرسته. يه زندگي تنبل و خوشايند براي فاولر که مي دونه نمي تونه از زن کاتوليکش در انگليس طلاق بگيره و فونگ رو با تامين مادي پيش خودش نگه داشته.





با اومدن الدن پايل، امدادگر امريکايي ساده دل و خوش سيما، همه چيز عوض ميشه. اون هم عاشق فونگ ميشه و از اينجا تازه فاولر مجبوره از اون خلسهء خوشايند و بي زحمت بيآد بيرون مخصوصا که دفتر لندن هم به علت غيرفعال بودنش مي خواد برش گردونه به انگليس. شروع به سفر به مناطق حساستر مي کنه و اخبار به روزي از جنگ مي فرسته و کم کم که رابطه اش با پايل بيشتر ميشه متوجه ميشه که اين امريکايي فقط يک امدادگر مثبت و مهربون نيست بلکه در اصل مامور مخفي براي طراحي عمليات تروريستي براي ايجاد نيروي سومي به غير از فرانسوي ها و کمونيست ها در سايگونه.





در ادامه نقش امريکايي ها و اينکه چطور هميشه فکر مي کنن که بايد با دخالت به بقيه کمک کنن که خوشبخت و آزاد بشن در قالب شخصيت جالب و چند وجهي پايل و با کنجکاوي جسورانه فاولر بازتر ميشه و در نهايت هم ما واقعا نمي تونيم تصميم بگيريم که اعمال فاولر که منتهي به قتل پايل شد بر پايه احساسات شخصيش در مورد رابطه فونگ و پايل شکل گرفتن يا اينکه فکر ميکرده که داره به بشريت خدمت مي کنه!





حالا که دوباره امريکا به کشوري حمله ور شده تا اونا رو از دست يکي از خودشون نجات بده ديدن اين فيلم مي تونه بيشتر کمک کنه که اين ساده لوحي امريکايي براي اشاعه آزادي از نوع خودشون رو بهتر متوجه بشين. اونا هيچ وقت فکر نمي کنن که دارن کار اشتباهي مي کنن و حتي متعجبن که چرا بقيه هم باهاشون همراه و هم عقيده نيستن! و مطمئنا با کشتن يکيشون هم حرکتشون متوقف نميشه همونطوري که با کشتن پايل جنگ ويتنام متوقف نشد.

بازي مايکل کين بي نقص بود. واقعا متاسفم که اسکار بهش داده نشد چون قطعا حقش بود که تشويق بشه. بدون اينکه احساس کنين يه هنرپيشه است که داره سعي مي کنه نقش يه خبرنگار عاقل و خسته رو بازي کنه فکر مي کنين که واقعا يه خبرنگاره و اون آرامش خاص صورتش در حين ايفاي نقشش اين حس رو تقويت مي کنه.





خوشحالم که برندن فريزر هم بالاخره از نقش هاي مضحک جنگلي و کارتوني رها شد و حالا بعد از فيلم غول ها و خداها براي دومين بار بهم ثابت شد که بيخود بهش ايمان نداشتم. ست و فيلم برداري به ويژه در سکانس آخر عاليه. واقعا چرا هيچ اسکاري به اين فيلم عالي داده نشد؟؟

شیده بهمن يار