June 12, 2003
worldcinema - shideh

کاپوچينو يکساله شد. عجيبه،

کاپوچينو يکساله شد.



عجيبه، نه؟ چطور شد که ما تونستيم يه سال تمام همديگرو تحمل کنيم و نزنيم همه چيزو بهم و درش رو ببنديم؟ همون کار که مردم ما توش ماشالله استادن. چطوريه که من هنوز اينجا حضور دارم؟ اونم منی که واقعا باهام کنار اومدن کار حضرت فيله!

درسته که ديگه اينطوری نمی نويسم و دارم ياد می گيرم منم از پشت پرده و تو لفافه با مخاطب حرف بزنم به طوری نتونه هيچ وقت بفهمه من کی هستم و چی هستم و کجام و هيچ وقت انقدر باهام احساس نزديکی نکنه که بخواد بهم ليچار بگه. درسته که تو اين يه سال خيلی حرف شنيدم و هر کاری کردم که ارزش شخصی نگاری، عاميانه نويسی و با کلمات بازی بي مورد نکردن رو اثبات کنم نشد. و الآن چقدر اين سکوت برام آرامش بخشه. برای اونايی هم که آزار ميديدن و طاقت شنيدن صدای بلند من رو نداشتن خيلی دوست داشتنيه.

درسته که با اينکه می دونم هيچکس به من جغله کاری نداره اما وقتی می بينم کسی رو دربند می کنن تمام تنم يخ می کنه و می فهمم که برای اين حرفا ساخته نشدم، هيچکس درکم نمی کنه. درسته که جا زدم. درسته که اگر همت احسان و صنم و بقيه بچه ها نبود الآن اينجا کاپوچينويی هم نبود يا اگرم بود شيده ای در کار نبود!

درسته که من اون غرغرويی هستم که تا يه کم بوی سياست به مشامم می خوره شروع می کنم آژير کشيدن و دق دادن نويسنده. درسته که گاهی احساس می کنم با تمام مشغله ای که برای درگير کردن سه نفر کافيه خيلی خسته ام، اين يکی ديگه داره کمرم رو ميشکنه. درسته که بچه ها با تمام بدقولياشون بازم اگه واقعا عاشقن دل از اينجا نمی کنن.

درسته که هزار بار از گوشه کنار شنيدم که مافيا هستيم. درسته که خيليا همش منتظر بودن ببينن ما کی به زانو درميآيم و هی به همديگه وعده هفته ديگه و هفته بعديش رو ميدادن. درسته که من خودم هم خيلی اميدوار به رو پا موندنمون نبودم. درسته که هر کی از راه اومده يه تيکه ای انداخته و رفته. درسته که هزار تا حرف پشت سرمون درآوردن که واقعا يه روزی اگر بازم دلم خواست شخصی بنويسم ليستشون می کنم که با همديگه بهشون بخنديم و در عين حال گريه کنيم همون طوری که من بارها اشک هام جاری شد.

درسته که گاهی مسايلی بينمون پيش ميآد که حالم از همشون بهم می خوره (شرمنده!) و نمی خوام ديگه حتی يه ثانيه ديگه هم ببينمشون. درسته که تو اين ۵۳ شماره حدودا ۵۰ بار استعفا دادم! درسته که اين کار نه تنها برامون هيچ فايده مالی نداره بلکه همينطور فقط جيبمون رو خالی کرده. درسته که گاهی روابطمون انقدر طاقت فرسا بوده که نفسمون بريده. درسته که دوستانی رفيق نيمه راه بودن و رفتن. درسته که فجيعانه با هم فرق داريم و هر کدوممون ماشالله در زمينه نوازندگی يه ساز کاملا متفاوت استاده. درسته که گاهی حتی خودمون نوشته های همديگرو هم نمی رسيم و يا نمی پسنديم که بخونيم.

درسته که بعضی موقع ها تو جمع کسانی که يه سال يا شايدم بيشتره که می شناسمشون احساس غريبگی و جداافتادگی مطلق له ام مي کنه. درسته که گاهی آنچنان ميريم تو شکم هم که هر کی ندونه خيال می کنه ماها رو ديگه هيچوقت باهم نخواهد ديد. درسته که همهء اين جملاتی که تا الآن تايپ کردم منفی بودن يه جورايی اما...

خب يه سال گذشت و ما هنوز با هم هستيم، مگه نه؟

شيده بهمن يار