«هنر زنده ماندن»
THE PIANIST
Starring Adrien Brody, Thomas Kretschmann, Frank Finlay, Maureen Lipman, Ed Stoppard
Directed by Roman Polanski
Produced by Roman Polanski, Robert Benmussa, Alain Sarde
Written by Ronald Harwood, Wladyslaw Szpilman

با توجه به تجربه ای که از فيلم های تبليغاتی اسپيلبرگ در مورد جنگ جهانی دوم داشتم فکر می کردم که اين فيلم رومان پولانسکی هم بايد قاعدتا کاری شبيه به آثار ديگر يهوديان باشد که اصرار عجيبی در القای معصوميت قومی خود و مطلقا ابله و قسی جلوه دادن آلمان ها دارند. هنگامی که اسکار هايی به فيلم تعلق گرفت دوباره به اين سنت ديرينهء گردانندگان اسکار ايمان آوردم که هر ساله بايد از قوم يهود تقدير کنند. بازیی که از مايکل کين و جک نيکلسن ديده بودم شديدا به استحقاق آدرين برودی بدبينم کرده بود.

فيلم هایی که از رومن پولانسکی ديده ام مجبورم کرد که مواظب باشم حتما فيلم را تنها ببينم و حتی الامکان کسی خانه نباشد که موقع وارد شدن به اتاقم با صحنه های آنچنانی مواجه نشود! اما ... اما اين فيلم زيبا بود. منطقی بود. سرعتش عالی و حساب شده بود. قهرمان پردازی بی مورد و سفيهانه در کار نبود. بازسازی شهر و به ويژه محدوده گتو به شهادت کارشناسانی که نظراتشان را خواندم بی نقص بود.

زندگينامه ولاديسلاو اشپيلمن را می بينيم. آخرين شخصی که در حال نواختن اثری از شوپن در راديوی لهستان بود هنگامی که نازی ها حمله کردند. بسيار واقع گرايانه می بينيم که چطور به تدريج حلقه بر گردن يهوديان تنگ تر تنگ تر شد. ابتدا به محدودهء خاصی از شهر رانده شدند و بعد به اردوهای مختلفی فرستاده می شدند که يا ديگر از آنجا برنمی گشتند يا اينکه بايد به طرز خفت باری کار می کردند. می بينيم چطور پليسی از خود يهوديان تشکيل شد که در قتل عام شرکتی هرچند غيرمستقيم داشت.

قساوت نازی ها به تصوير کشيده شده اما نه به طرز رقت بار و مبالغه آميزی که هميشه ديده ايم. شخصا تنها در يک صحنه مجبور شدم فيلم را قطع کنم برم کمی قدم بزنم و نفس بکشم و برگردم ولی حتی اين صحنه هم به هيچ وجه کش داده نشده بود و تنها همانند حقيقتی تلخ که بايد گفته شود اما نبايد تعميم داده شود ارائه شده بود.

به عقيده من اين شخصی ترين فيلمیست که پولانسکی ساخته و شايد زيباييش هم به همين است. گویی داستان زندگی خودش را می گويد. خود پولانسکی يهودی لهستانیست که به علت فداکاري و کمک ديگران توانست از اردوهای مرگ فرار کند و گرچه تمام خانواده اش را از دست داد اما با خزيدن از زير سيم خاردارها زنده ماند. اين فيلم داستان زنده ماندن است. فقط زنده ماندن، نه زندگی کردن.

در طول فيلم می بينم که چگونه اين شانس بوده که ولادی از وسط صفها انتخاب نمی شده که گلوله ای در سرش به زندگيش پايان دهد و دستان هنرمندش را برای هميشه از حرکت بايستاند. تنها شانس بوده که دوستانی داشته که توانستند در آن دوران مخوف پناهش دهند و تنها شانس بوده که او در تنهایی و گاهی بودن هيچ کمکی از گشنگي و بی آبی جان نداد. تنها شانس بود که در خرابه ای پيانویی بود تا او بنوازد و افسری آلمانی شيفتهء هنرش شود و زندگيش را نجات دهد. تنها شانس بوده که از گلوله هایی که روسها به طرفش شليک کردند هيچ کدام به او برخورد نکرد. تنها شانس بود که دوست خانوادگی او را از ميان خيل يهوديانی که با قطار مرگ به اردوهایی که هنوز هم باورشان برای من غيرممکن است، بيرون کشيد و به او که نمی خواست از خانواده اش جدا شود تشر زد که جان خودش را نجات دهد.

تنها شانس بود و نه شجاعت. نه جسارت. نه دليری. نه مقاومت و فداکاری تحسين برانگيز و خيره کننده به سبک زندگي زيباست اثر بنينی. شاهديم که ولادی يک انسان است و شايد خيلی هم آدم خوبی نباشد، گاهی بارقه هایی از خودخواهی و جان دوستی او را می بينيم. می بينيم چطور چنين شخصيتی به قوطی غذا آويزان است و مانند موشی در آشغال ها و سطل ها دنبال خوردنی می گردد که فقط زنده بماند و بار ديگر پس از آنکه همه نازی ها رفتند در راديو شوپن بنوازد. و بازی آدرين برودی در به تصوير کشيدن تمام اين ها بسيار قابل تقدير است. تمام سکوت ها، مکث ها، بلاتکليفی ها؛ فکر کنم بايد به پولانسکی تبريک گفت که اينچنين زيبا از برودی بازی گرفته است.

نکته جالب ديگر تشنه نگه داشتن بيننده برای موسيقيست. فيلم دو ساعت و ۲۸ دقيقه است و تنها در نيم ساعت آخر است که پولانسکی اجازه می دهد ما کمی در دنيای زيبای نتها غرق شويم و با کنسرتی زيبا در حال تماشای اجرای هنرمندانهء دستانی کشيده و متناسب بر کلاويه ها فيلم را به پايان می برد.

اسکار ها نوش جانتان آقايان.