بابک غفوری آذر
babak@30nema.com
راستش پيانيست رومن پولانسکي غافلگيرم کرد. از رومن عزيز تصور ديگري داشتم که مايه هايي مانند جسارت و يک ذهن ماليخوليايي دوست داشتني، اصلي ترينشان بود. اما پيانيست با تمام آنچه تا به حال از رومن ديده بودم تفاوت داشت. راستش وقتی در سالن کوچک حوزه فيلم را مي ديدم با آن کيفيت بي نظير لحظاتي احساس کردم دارم يکي از آن فيلم هاي حماسي – هيجاني 30، 40 سال پيش را مي بينم. فيلم هايي مثل فرار بزرگ (جان استرجس) يا قلعه عقابها.
پيانيست روايتي کلاسيک از مصائب يک آدم در بحبوحه واوبلايي چون جنگ جهاني دوم است. در اينکه نفس استفاده از ساختار کلاسيک عيب و ايرادي محسوب نمي شود جاي بحثي ندارد. هر فيلمسازي مي تواند داستانش را در قالبي که دوست دارد روايت کند. رومن هم قالب کلاسيک را برگزيده و استادانه هم اجرايش کرده. بويژه که امکانات امروزي را هم در اين راه بکار گرفته. ظرافت هاي خاصي را هم بوجود آورده. مثلا استيصال يک آدم فرهنگي و بيگانه با محيطي مثل جنگ در مواجه با يک زندگي نکبت بار که سرسختانه در پي حفظ روحيه و شخصيتش است و چقدر اين تقابل با دنيايي جنگ زده و نکبت بار ديدني از آب درآمده است. يا ارتباط ولادک با برادرش که آنهايي که کار تجربي در سينما کرده اند مي دانند چقدر در آوردن اين نوع ارتباطهاي چند گانه سخت است.
اما خب به شدت با فيلم هايي که از احساسات آدم قرض می گیرند و بخشی از قدرتشان در این استفاده مجازی نهفته است مشکل دارم. شاخص ترین نمونه اش در ایران مجید مجیدی است و کیمیایی هم به شکلی دیگر این کار را می کند. استاد پولانسکی هم در پیانیست استفاده خلاقانه از این تمهید کرده. بسیاری آن را جزو نفس سینما می دانند و تعدادی هم قائل به کارگیری آن نیستند اما خب پیانیست نمونه عینی و درخشان استفاده از این تمهید هستند. می توانیم در طول فیلم خود را رها کنیم و در فضای نکبت بار فیلم غرق شویم و اجازه دهیم تا رومن جان حسابی روی مخمان کار کند و با یک سر سنگین از سینما یا جلوی تلویزیون یا مانیتور بلند شویم یا اینکه در طول نمایش فیلم تا می توانیم به این اجماع یهودی پروری در دنیا فحش دهیم.