May 06, 2004
worldcinema - hamid

زندگی چند گرم است؟


«می‌گويند همه ما در لحظه مرگ، 21گرم از دست می‌دهيم... همه ما... 21گرم... وزن يک مشت سکه پنج سنتی... وزن تکه‌ای شکلات... وزن يک پرنده کوچک.»

"21گرم" داستان پيچيده‌ای ندارد، يک نفر(جک) با ماشين پدری را به‌همراه دو دخترش زير می‌گيرد و آنها را می‌کشد. مردی (پل) که از نارسايی قلبی رنج می‌برد از قلب پدر کشته‌شده استفاده می‌کند و به زندگی برمی‌گردد اما کنجکاو می‌شود تا بفهمد اين قلب از کی به او رسيده، به‌همين‌خاطر وارد زندگی زنی (کريستينا) می‌شود که با آن تصادف بيوه شده و دو دخترش را نيز از دست داده و در شرايط بدی به‌سر می‌برد.

داستان حول زندگی اين سه نفر می‌چرخد و ماجرا‌هايی که هرکدام برای خودشان دارند؛ اما اين داستان نه‌چندان پيچيده فيلمنامه بسيار پيچيده‌ای دارد. درواقع هيچ‌کدام از تصاويری که در فيلم نمايش داده می‌شوند به‌لحاظ زمانی مرتب نيستند، ابتدا صحنه‌ای را می‌بينيم که پل تازه از خواب بيدار شده و کريستينا هنوز غرق خواب است، سپس کريستينا به‌همراه همسر و فرزندانش نمايش داده می‌شود و بعد از آن جک در زندان به‌تصوير درمی‌آيد. فصل‌هايی که هيچ ارتباطی در وهله اول به‌هم ندارند و درواقع يک‌سوم آغازين فيلم تماما به‌همين صورت است و اگرچه باعث گيج شدن مخاطب می‌شود اما او را پس نمی‌زند، بلکه بيشتر کنجکاوش می‌کند.

اما هرچه به هسته مرکزی داستان (صحنه تصادف که به‌صورت دايره‌وار در فيلم تکرار می‌شود و باعث پيوند خوردن زندگی اين سه نفر با هم است) از ابهام ماجرا کاسته می‌شود. درواقع اين پريشان بودن نحوه روايت داستان در ارتباط مستقيم با محتوای آن است؛ وقتی که زندگی هر سه شخصيت داستان روايت می‌شود می‌فهميم که هرکدام آنها در زندگی بی‌نظمی قرار دارد و از وضع خودش خسته شده. جالب‌تر اين‌ست که نحوه فيلمبرداری (که به‌صورت دوربين روی دست انجام شده) و قاب‌بندی‌های نامنظم و غيرمعمول آن نيز در راستای همين هدف است، حتی پاره اول فيلم بيشتر در روز و روشنايی می‌گذرد اما پاره دوم در ميان شب و روز و روشنايی و تاريکی در نوسان است تا اين سردرگمی را تشديد کند.

فيلم به‌لحاظ انتخاب شيوه روايت شبيه فيلم تحسين‌شده استفن دالدری، "ساعت‌ها"ست که سه ماجرا را در کنار هم روايت می‌کند، اما گويا به‌جای دالدری تارانتينو پشت دوربين قرار گرفته! و البته نه تارانتينوی معمولی؛ بلکه يک تارانتينوی اغراق شده!

"الخاندرو گونزالس ايناريتو" دومين فيلمش را نيز همچون فيلم پيشينش (عشق سگی) با فيلم‌نامه‌ای از گی‌ير‌مو آرياگا و با حضور ستارگانی مثل شان پن، بنيچيو دل‌تورو و نيامی واتس جلوی دوربين برد. اما برخلاف اکثر سينماگران مستقلی که به‌هنگام ورود به هاليوود تحت‌تاثير آن قرار می‌گيرند و تن به قواعد رايج فيلمسازی در آن می‌دهند، به اصولی که در فيلم اولش (که يک فيلم کم‌خرج مکزيکی و به‌زبان اسپانيولی بود) بنا نهاده، پای‌بند باقی ‌مانده‌است.

21گرم از آن فيلم‌هايی‌ست که خيلی کم ساخته می‌شوند و هر چند سال يک‌بار مشابهش پيدا می‌شود، آن‌هم در سينمای مخاطب‌محوری همچون هاليوود.